Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English
Persian
to delegate one's powers to somebody
اقتدار و اختیار خود را به کسی محول کردن
[اصطلاح رسمی]
Other Matches
powered
اقتدار و اختیار
powering
اقتدار و اختیار
power
اقتدار و اختیار
powers
اقتدار و اختیار
lippen
محول کردن
relegates
محول کردن
relegated
محول کردن
vests
محول کردن
relegating
محول کردن
vest
محول کردن
relegate
محول کردن
to turn over
محول کردن برگرداندن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
delegate
وکالت دادن محول کردن به
delegated
وکالت دادن محول کردن به
delegates
وکالت دادن محول کردن به
delegating
وکالت دادن محول کردن به
relegating
محول کردن به جای بدتر فرستادن
relegate
محول کردن به جای بدتر فرستادن
relegates
محول کردن به جای بدتر فرستادن
relegated
محول کردن به جای بدتر فرستادن
devolved
تفویض کردن محول کردن
devolving
تفویض کردن محول کردن
devolve
تفویض کردن محول کردن
devolves
تفویض کردن محول کردن
weapons free
جنگ افزار اتش به اختیار فرمان اتش به اختیار درپدافند هوایی
to make one's option
اختیار کردن
fix on
اختیار کردن
to rule the roast
اختیار داری کردن
run the show
اختیار داری کردن
authorises
اختیار دادن تصویب کردن
authorize
اختیار دادن تصویب کردن
authorizes
اختیار دادن تصویب کردن
authorizing
اختیار دادن تصویب کردن
to run the show
در کاری اختیار داری کردن
authorising
اختیار دادن تصویب کردن
hold at disposal
در اختیار دیگری نگهداری کردن
sovereign
با اقتدار
sovereigns
با اقتدار
suzerrainty
اقتدار
sceptres
اقتدار
scepters
اقتدار
sceptre
اقتدار
authority
اقتدار
absolute authortity
اقتدار مطلق
under foot
درحیطه اقتدار
kingdom
حوزه اقتدار
powerlessness
عدم اقتدار
transformer
محول
transformers
محول
powerfully
از روی اقتدار زیاد
assigned role
نقش محول
powered
اقتدار سلطه نیروی برق
occupation authority
اقتدار ناشی از فتح و پیروزی
powering
اقتدار سلطه نیروی برق
power
اقتدار سلطه نیروی برق
sovereignty
اقتدار و برتری قلمرو پادشاه
powers
اقتدار سلطه نیروی برق
buck passer
شخصی که مسئولیت خود را بدیگران محول میکند
authentication
به سند یا رونوشت مصذق ان اعتبار و اقتدار قانونی دادن به نحوی که در مقام اثبات قانونا قابل ارائه باشد
empowering
صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowers
صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowered
صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empower
صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
umbrella
طرح چتر
[یکی از علائم هشتگانه بودا که در فرش های چینی بکار رفته و نشانه قدرت و اقتدار دولت است.]
free will
اختیار
wills
اختیار
willed
اختیار
authorisations
اختیار
authorization
اختیار
unconsciously
بی اختیار
unconscious
بی اختیار
will
اختیار
tested
اختیار
liberties
اختیار
vetoed
حق و اختیار
vetoes
حق و اختیار
vetoing
حق و اختیار
freedom of the will
اختیار
attribution
اختیار
involuntarily
بی اختیار
test
اختیار
incoercible
بی اختیار
liberty
اختیار
voluntariness
اختیار
veto
حق و اختیار
spontaneous
بی اختیار
authority
اختیار
options
اختیار
tests
اختیار
control
اختیار
controlling
اختیار
mandate
اختیار
mandated
اختیار
mandates
اختیار
mandating
اختیار
involuntary
بی اختیار
credential
اختیار
clearance
اختیار
warranted
اختیار
controls
اختیار
warrant
اختیار
option
اختیار
at the d. of
به اختیار
warrants
اختیار
spontaneous generation
بی اختیار
warranting
اختیار
options
اختیار معامله
seller's option
اختیار فروشنده
enabling
اختیار دادن
fire at will
اتش به اختیار
option
اختیار معامله
to follow a profession
پیشهای را اختیار
power of authority
اختیار نامه
enables
اختیار دادن
to be a master of
در اختیار خودداشتن
adopted
اختیار شده
certificate of authority
اختیار نامه
full power of attorney
اختیار نامه
letter of attorney
اختیار نامه
power of attorney
اختیار نامه
power of procuration
اختیار نامه
warrant of attorney
اختیار نامه
authorizations
اختیار اجازه
enable
اختیار دادن
enabled
اختیار دادن
in the saddle
صاحب اختیار
the optio to accept or reject
اختیار قبول یا رد
cartle blanche
اختیار نامحدود
governments
عقل اختیار
empowered
اختیار دادن
government
عقل اختیار
empowers
اختیار دادن
body english
چرخش بی اختیار
commander's call
در اختیار فرماندهی
will adjust
اتش به اختیار
empowering
اختیار دادن
Delegation of Authority
تفویض اختیار
authorise
اختیار دادن
invested with power
دارای اختیار
cart blanche
اختیار نامحدود
jurisdiction
اختیار قانونی
carte blanche
اختیار تام
carte blanche
اختیار نامحدود
absolute authortity
اختیار مطلق
adoption
اختیار اتخاذ
jurisdication
اختیار قانونی
at the mercy of
در اختیار دستخوش
as you wish
به اختیار شماست
empower
اختیار دادن
adopter
اختیار کننده
tutelar authority
اختیار ناشی از قیومت
spontaneously
به طیب خاطر بی اختیار
catching
در اختیار گرفتن توپ
ship will adjust
ناو اتش به اختیار
lock option
اختیار کاربرد قفل
commander's call
ساعات در اختیار فرماندهی
plenipotent
دارای اختیار مطلق
he wept involuntarily
بی اختیار گریه کرد
to have the run of a house
اختیار خانهای را داشتن
option
اختیار خریدیا فروش
magisterial
مطلق دارای اختیار
plenipotentiaries
دارای اختیار تام
discretionally
مطابق میل و اختیار
To authorize someone.
به کسی اختیار دادن
fire at will
اتش به اختیار خود
take over in charge
تحت اختیار دراوردن
invested with power
اختیار داده شده
options
اختیار خریدیا فروش
plenipotentiary
دارای اختیار تام
accredit
معتبر ساختن اختیار دادن
accredits
معتبر ساختن اختیار دادن
vicarious authority
اختیار از طرف دیگری نمایندگی
accrediting
معتبر ساختن اختیار دادن
visitatorial
وابسته به یادارای اختیار بازرسی
delegation of authority
دادن اختیار انجام عمل
bureaus
ادارهای که اطلاعات در اختیار میدهد
bureau
ادارهای که اطلاعات در اختیار میدهد
It is beyond my authority(control).
اینکار از اختیار من خارج است
Dont mention it . You are welcome.
اختیار دارید (درمقام تعارف )
local option
اختیار تعیین محل معینی
local option
اختیار تعیین چیزی درمحل
to delegate one's authority to somebody
به کسی اختیار تام دادن
[حقوق]
plenipotentiary
تام الاختیار دارای اختیار مطلق
to put something at somebody's disposal
چیزی را در دسترس
[اختیار]
کسی گذاشتن
plenipotentiaries
تام الاختیار دارای اختیار مطلق
to empower somebody to do something
اختیار دادن به کسی برای کاری
suzerain
اختیار دار کشور حکومت مطلقه
I'll be happy to help
[assist]
you.
من با کمال میل در اختیار شما هستم.
fiefdom
هر چیزی که کاملا تحت اختیار شخص باشد
ultra vires
بیش از حد مجاز قانونی متجاوز از حدود اختیار
fiefdoms
هر چیزی که کاملا تحت اختیار شخص باشد
as your please
هر طور میل شما است اختیار با شماست
unprompted
ناشی از طیب خاطر خودبخود بی اختیار خودرو
Like every child, she has only limited vocabulary at her disposal.
مانند هر کودک، او
[زن]
وسعت واژگان محدودی در اختیار دارد.
polyandry
اختیار چندشوهر توسط زن دران واحد تعدد ازدواج
When drink enters, wisdom departs.
<proverb>
آنگه که شراب از در درآمد ,هوش و عقل و اختیار از کف برفت .
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com