Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
circular definition
تعریف دوری
Other Matches
defaulting
در سیستم هایی که چندین چاپگر قابل تعریف هستند چاپگری که استفاده میشود مگر اینکه دیگری تعریف شده باشد
default
در سیستم هایی که چندین چاپگر قابل تعریف هستند چاپگری که استفاده میشود مگر اینکه دیگری تعریف شده باشد
defaulted
در سیستم هایی که چندین چاپگر قابل تعریف هستند چاپگری که استفاده میشود مگر اینکه دیگری تعریف شده باشد
defaults
در سیستم هایی که چندین چاپگر قابل تعریف هستند چاپگری که استفاده میشود مگر اینکه دیگری تعریف شده باشد
serial
دوری
serials
دوری
dish
دوری
farness
دوری
grail
دوری
inverisimilitude
دوری
distances
دوری
improbability
دوری
distance
دوری
dishes
دوری
paten
دوری
patera
دوری
periodicity
دوری
celestial lonitude
دوری
recurring
دوری
rotation
دوری
remoteness
دوری
inaccessibility
دوری
separations
دوری
separation
دوری
cyclical
دوری
periodic
دوری
serial correlation
همبستگی دوری
remotion
حرکت دوری
keep off
دوری کردن
patellar
دوری وار
recurring decimals
اعشار دوری
dory defence
دفاع دوری
aviod
دوری کردن از
encyclic
عمومی دوری
separate
مفارقت دوری
avoided
دوری کردن از
avoid
دوری کردن از
avoids
دوری کردن از
eccentricities
دوری از مرکز
circular reasoning
استدلال دوری
cyclic graph
گراف دوری
declination
دوری ازمحوراصلی
shunning
دوری واجتناب
shunned
دوری واجتناب
circular flow
جریان دوری
shun
دوری واجتناب
separates
مفارقت دوری
eccentricity
دوری از مرکز
separated
مفارقت دوری
avoiding
دوری کردن از
that far
بان دوری
shuns
دوری واجتناب
to back out
[of]
دوری کردن
[از]
turning away
دوری واجتناب
to give wide berth to
دوری کردن از
to keep one's d.
دوری کردن
to keep one's distance
دوری جستن
rangefinders
دوری یاب
to fight shy of
دوری کردن از
to keep at arms length
دوری کردن از
He is distantly related to us .
نسبت دوری با ما دارد
back out
دوری کردن از موج
circular flow of income
جریان دوری درامد
to keep the peace
از جنگ دوری کردن
cyclic group
گروه دوری
[ریاضی]
to avoid something
دوری کردن از
[چیزی]
to distance
[dissociate]
oneself from
دوری
[قطع همکاری]
کردن از
buttress spacing
دوری محورهای پشت بندها
elude
طفره زدن دوری کردن از
He is distantly related to me .
بامن نسبت دوری دارد
patellate
بشکل قاب یا دوری یاطشت
eluding
طفره زدن دوری کردن از
eludes
طفره زدن دوری کردن از
abduction
دوری از مرکز بدن قیاسی
eluded
طفره زدن دوری کردن از
elusive
کسی که ازدیگران دوری میکند
to turn one's back on somebody
از کسی دوری کردن
[اصطلاح مجازی]
mugwump
سیاست و حزب بازی دوری میکند
to dissociate
[disassociate]
oneself from somebody
[something]
از کسی
[چیزی]
دوری
[قطع همکاری]
کردن
the holy grail
دوری یاجامی که مسیح دراخرین شام خودبکاربرد
patelliform
مانند کاسه زانو بشکل قاب یا دوری یا طشت
She resolved to give him a wide berth in future.
[She decided to steer clear of him in future.]
او
[زن]
تصمیم گرفت در آینده ازاو
[مرد]
دوری کند.
encratites
فرقهای ازنصاراکه ازگوشت خوردن وباده نوشی واختیارجفت دوری می
master slave manipulator
بازو و دست خودکار که به وسیله اپراتوراز فاصله دوری هدایت میشود
descriptions
تعریف
circumscription
تعریف
portrayal
تعریف
portrayals
تعریف
cell definition
تعریف سل
extolment
تعریف
comkplimentarily
با تعریف
definiens
تعریف
description
تعریف
definition
تعریف
quality
تعریف
complimenting
تعریف
explanation
تعریف
compliments
تعریف
explanations
تعریف
qualities
تعریف
complimented
تعریف
compliment
تعریف
definitions
تعریف
compliment
تعریف کردن از
he is well spoken of
از او تعریف می کنند
honorable
شایان تعریف
recounted
تعریف کردن
compliments
تعریف کردن از
complimenting
تعریف کردن از
field definition
تعریف فیلد
extoller
تعریف کننده
extoll
تعریف کننده
contextual definition
تعریف ضمنی
recount
تعریف کردن
data definition
تعریف داده
emblazon
تعریف کردن
complimented
تعریف کردن از
definition of a problem
تعریف یک برنامهThe
job definition
تعریف برنامه
undefined
تعریف نشده
problem definition
تعریف مسئله
praised
تعریف کردن
say a good word for
تعریف کردن
self aggrandizement
تعریف از خود
praising
تعریف کردن
to crack up
تعریف کردن
unreel
تعریف کردن
macro definition
درشت تعریف
macro definition
تعریف ماکرو
macro difinition
درشت تعریف
nosography
تعریف امراض
operational definition
تعریف عملیاتی
definable
تعریف پذیر
praise
تعریف کردن
the d. article
حرف تعریف
recitations
تعریف موضوع
traduce
تعریف کردن
traduced
تعریف کردن
block definition
تعریف بلوک
exponent
تعریف کننده
traduces
تعریف کردن
traducing
تعریف کردن
anarthrous
بی حرف تعریف
define
تعریف کردن
recitation
تعریف موضوع
complimentary
تعریف امیز
depictions
نگارش تعریف
defined
تعریف کردن
depiction
نگارش تعریف
articles
حرف تعریف
recounts
تعریف کردن
article
حرف تعریف
praises
تعریف کردن
defining
تعریف کردن
exponents
تعریف کننده
glorify
تعریف کردن
glorifies
تعریف کردن
defines
تعریف کردن
glorifying
تعریف کردن
recounting
تعریف کردن
data definition language
زبان تعریف داده ها
To blow ones own trumpet.
از خود تعریف کردن
self prasise
خودفروشی تعریف از خود
Defined depth finder
تعریف عمق یاب
redefine
دوباره تعریف کردن
object oriented
تصویری که از بردارهای تعریف
partially defined
پاره تعریف شده
user defined
تعریف یا انتخاب کاربر
undefined entry
فقره تعریف نشده
undefined label
برچسب تعریف نشده
self applauding
تعریف کننده از خود
well defined function
تابع خوش تعریف
predefined
از پیش تعریف شده
self flattering
تعریف کننده از خود
redefined
دوباره تعریف کردن
redefines
دوباره تعریف کردن
dimensioning
تعریف اندازه چیزی
portraiture
پیکر نگاری تعریف
definite a
The حرف تعریف چون
defined function
تابع تعریف شده
ddl
زبان تعریف داده
dd statement
دستور تعریف داده
data description language
زبان تعریف داده
data definition statement
حکم تعریف داده ها
domain of definition
دامنه تعریف
[ریاضی]
indefinable
غیر قابل تعریف
indefinably
غیر قابل تعریف
redefining
دوباره تعریف کردن
clear-cut
درست تعریف شده
system v interface definition
تعریف میانجی سیستم 5
scramble
دویدن مهاجم به پشت خط تجمع و به دور ان برای دوری از حمله کنندگان صعود با چهار دست و پا
scrambling
دویدن مهاجم به پشت خط تجمع و به دور ان برای دوری از حمله کنندگان صعود با چهار دست و پا
scrambled
دویدن مهاجم به پشت خط تجمع و به دور ان برای دوری از حمله کنندگان صعود با چهار دست و پا
scrambles
دویدن مهاجم به پشت خط تجمع و به دور ان برای دوری از حمله کنندگان صعود با چهار دست و پا
Gezellig
<adj.>
دنج دلپذیر راحت. اشاره ضمنی به زمانی که با عزیزان بعد از چند وقت دوری میگذرانید.
user defined
تعریف شده توسط کاربر
self applause
تعریف وتمجید از خود خودستایی
self congratulation
تعریف از خود تجلیل نفس
quantification
معرفی عناصر یک جسم تعریف
expressions
تعریف یک مقدار یا متغیر در برنامه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com