English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (34 milliseconds)
English Persian
swamp دچار کردن مستغرق شدن
swamped دچار کردن مستغرق شدن
swamping دچار کردن مستغرق شدن
swamps دچار کردن مستغرق شدن
Other Matches
embroiled دچار کردن
embroil دچار کردن
embroils دچار کردن
embroiling دچار کردن
lay up دچار تاخیر کردن یا شدن انبار یاجمع کردن
plague دچار طاعون کردن
convulse دچار تشنج کردن
convulsed دچار تشنج کردن
plagued دچار طاعون کردن
plagues دچار طاعون کردن
plaguing دچار طاعون کردن
convulsing دچار تشنج کردن
convulses دچار تشنج کردن
trouble دچار کردن اشفتن
to let in for گرفتار یا دچار کردن
troubles دچار کردن اشفتن
troubling دچار کردن اشفتن
traumatizing دچار روان زخم کردن
traumatizes دچار روان زخم کردن
traumatized دچار روان زخم کردن
traumatize دچار روان زخم کردن
traumatises دچار روان زخم کردن
traumatising دچار روان زخم کردن
traumatised دچار روان زخم کردن
restrict منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restricting منحصر کردن دچار تضییقات کردن
discomfited دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfit دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits دچار مانع کردن ناراحت کردن
restricts منحصر کردن دچار تضییقات کردن
fate مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
fates مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
rapt in meditation مستغرق
wrapt مستغرق
snow under مستغرق ساختن
recollected مستغرق شدن در
recollecting مستغرق شدن در
recollect مستغرق شدن در
submerged fall ابشار مستغرق
recollects مستغرق شدن در
submerged intake ابگیر مستغرق
overwhelmed with reflection مستغرق اندیشه
overwhelms مستغرق دراندیشه شدن
partially drowned jet فوران نیمه مستغرق
sliding sluices دریچه کشویی مستغرق
overwhelm مستغرق دراندیشه شدن
overwhelmed مستغرق دراندیشه شدن
absorb تحلیل بردن مستغرق بودن
absorbs تحلیل بردن مستغرق بودن
snow under بیش ازحدتوانایی در کاری مستغرق شدن
merger حالتی که مالی درمال دیگر مستغرق شود
mergers حالتی که مالی درمال دیگر مستغرق شود
self forgetful نفس خود را فراموش کرده مستغرق در عالم خارج ازخود
collapsed متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsing متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapses متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapse متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
plene administravit بر این مبنا که اموال متوفی مستغرق دیونش شده است و دیگر چیزی باقی نمانده است
afoul دچار
stricken with fever دچار تب
stricken دچار
agonist دچار اضطراب
strikebound دچار اعتصاب
agonist دچار کشمکش
consumptives دچار مرض سل
hydrocephalous دچار استسقای سر
seized دچار حمله
dysenteric دچار زحیر
vertiginous دچار سرگیجه
seizes دچار حمله
seize دچار حمله
strangurious دچار چکمیزک
hysterical دچار هیستری
neuralgic دچار درداعصاب
dizzy دچار دوران سر
measled دچار سرخجه
hysterical دچار تپاکی
consumptive دچار مرض سل
hydrocephalic دچار استسقای سر
hysterically دچار هیستری
hungriest دچار گرسنگی
hungry دچار گرسنگی
insomnious دچار بیخوابی
hungrier دچار گرسنگی
wind broken دچار پربادی
snow bound دچار برف
cropsick دچار رودل
perverted دچار ضلالت
catch دچار شدن به
hysterically دچار تپاکی
bitten with الوده دچار
in queer street دچار رسوایی
To get into difficulties. دچار اشکال شدن
porriginous دچار سعفی یا کچلی
wind bound دچار باد مخالف
To have an accident. دچار تصادف شدن
necrotic دچار غانقرایایا فساداستخوان
mycotic دچار ناخوشی قارچی
embroiled in war دچار یا گرفتار جنگ
understaffed دچار کمبود کارمند
iritic دچار اماس عنبیه
rhematicky دچار باد مفاصل
neurotic دچار اختلال عصبی
to get into دچار [حالتی] شدن
feel the pinch <idiom> دچار بی پولی شدن
bulimious دچار جوع گاوی
pellagrous دچار ناخوشی که در بالااشاره شد
serpiginous دچار زرد زخم
thunderstrike دچار صاعقه شدن
thunderstrike دچار رعدوبرق شدن
neuropath دچار اختلالات عصبی
to fall into دچار [حالتی] شدن
lumbaginous دچار کمر درد
moon blind دچار اماس نوبتی
phlebitic دچار اماس جدار ورید
to cach one's death دچار سرماخوردگی کشنده شدن
paretic دچار فلج ناقص یا عضلانی
neurasthenic دچار خستگی یاضعف اعصاب
wronged دچار خطا و انحطاط مظلوم
i am in a sorry hopeless etc دچار وضع بدی شده ام
hypochondriacal دچار جنون افسردگی- تهیگاهی
astigmatic دچار بی نظمی درجلیدیهء چشم
stenosed دچار هرگونه تنگی مجرا
asthmatics دچار تنگی نفس اسمی
hangry <adj.> گشنگی که دچار عصبانیت میشود
plunged in war سخت گرفتاریا دچار جنگ
asthmatic دچار تنگی نفس اسمی
parotitic دچار اماس در غده بنا گوشی
conscience-stricken دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
chain react دچار واکنشهای مسلسل وزنجیری شدن
melanotic دچار سیاهی غیر طبیعی درپوست
hydrocele دچار ازدیاد فشارمایع در داخل بطنهای مغز
frenzied attacker فرد دچار جنون آدم کشی [روان شناسی]
euthanasia مرگ یا قتل کسانی که دچار مرض سخت و لاعلاجند
person running amok فرد دچار جنون آدم کشی [روان شناسی]
nymphomanic دچار جنون خوابیدن با مرد دیوانه برای بغل خوابی بامرد
The warning light seems to have malfunctioned. چراغ خطر به نظر می رسد دچار نقص فنی شده است.
muddy weather هوایی که دچار پوشیده شدن زمین ازبرف آب دار با گل شود [هوا و فضا]
vives یکجور ناخوشی گوش که کره اسبهای تازه بعلف بسته بدان دچار می شوند
to run into a bad practice گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
bomb یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed out یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombs یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
i suffer from headache سردرد دارم دچار سردرد هستم
apoplectic دچار سکته سکته اور
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com