English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (41 milliseconds)
English Persian
halt سکته ایست کردن
halted سکته ایست کردن
halts سکته ایست کردن
Other Matches
apoplectic دچار سکته سکته اور
to fall down in a fit of a سکته کردن
vehicle stopping distance مسافت ایست وسیله نقلیه مسافت ایست خودرو
to make a pause ایست کردن
to make a stop ایست کردن
check string ریسمان درشکه که مسافربوسیله ان راننده رابه ایست کردن اگاهی
stand ایست کردن توقف کردن
stroking سکته
stroked سکته
strokes سکته
apoplexy سکته
caesura سکته
deranyement سکته
standstil سکته
ictus سکته
stroke سکته
foud royant a سکته برقی
haemacardiorrhagia سکته قلبی
foud royant a سکته کامل
paralysis سکته ناقص
halting سکته دار
heart failure سکته قلبی
limps سکته داشتن
limped سکته داشتن
serus a سکته مائی
sanguine a سکته خونی
limp سکته داشتن
limping سکته داشتن
pulmonary a سکته ریوی
late time زمان سکته انفجار
limping verse شعر سکته دار
end stopped دارای سکته ملیح
aeropause منطقه سکته جوی
sthenic apoplexy سکته دموی یاخونی
irrationable عبث سکته دار
turn over in one's grave <idiom> از عصبانیت سکته میکنددق میکند
time lags زمان تلف شده سکته زمانی
time lag زمان تلف شده سکته زمانی
to pause upon a word روی واژهای ایست کردن درادای واژهای معطل شدن
stoppage ایست
flag stop ایست
hold ایست
stop ایست
stopped ایست
standstill ایست
stopping ایست
stoppages ایست
perisystole ایست دل
limit stop حد ایست
avast ایست
time out ایست
whoa ایست
stand ایست
halt ایست
stayed ایست
stay ایست
holds ایست
cessation ایست
stops ایست
halted ایست
halts ایست
breathing space ایست
standstil ایست
stop element عنصر ایست
statics ایست شناسی
nodal point نقطه ایست
hold water قایق ایست
suspensions ایست تعلیق
haemostasis ایست خون
suspension ایست تعلیق
truce جنگ ایست
ceased ایست توقف
close ایست توقف
closer ایست توقف
closes ایست توقف
closest ایست توقف
it is a thankless task کاربیهوده ایست
whoa ایست دادن
ceases ایست توقف
ceasing ایست توقف
unceasing ایست ناپذیر
truces جنگ ایست
cease ایست توقف
pausal ایست دار
haemostasia ایست خون
period نوبت ایست
at pause در حال ایست
periods نوبت ایست
silences ایست بی حرکت
caesura وقفه ایست
holds ایست نگهداری
silencing ایست بی حرکت
silence ایست بی حرکت
hold ایست نگهداری
dynamic stop ایست پویا
silenced ایست بی حرکت
interval ایست وقفه
fixism ایست گرایی
ease all درکرجی رانی ایست
torpidity حالت سستی ایست
stopping sight distance فاصله دید ایست
to put to a pause بحال ایست دراوردن
lay-by جایگاه ایست ایستگاه
interlude ایست میان دو پرده
the train runs without a stop قطار بدون ایست
to be under ane در حال ایست بودن
fetch up بحال ایست درامدن
hockey stop نوعی ایست ناگهانی
he is a prodigy of learning اعجوبه ایست در دانش
to heave to بحالت ایست دراوردن
what kind of a bird is that ? چه قسم پرنده ایست
lay by جایگاه ایست ایستگاه
he has a loose conduct ادم هرزه ایست
avast ایست توقف کنید
lay-bys جایگاه ایست ایستگاه
total stopping distance طول ایست کامل
stop bit ذرهء ایست نما
stop bit بیت ایست نما
haemostatic وابسته به ایست خون
interludes ایست میان دو پرده
to come بحال ایست درامدن
It is an extremely complicated problem. مسأله بسیار پیچیده ایست
the child is a wonder این بچه عجوبه ایست
patience is a virtue شکیبائی خوی پسندیده ایست
hyphens نشان اتصال ایست درسخن
stopping sight distance فاصله دید برای ایست
hyphen نشان اتصال ایست درسخن
lexigraphy یکجور خط که هر حرف ان نماینده واژه ایست
menopause بند امدن قاعدگی ایست طمث
to taxi to a standstill حرکت آخر تا به ایست رسیدن [هواپیما]
hammock chair صندلی راحتی تاشوکه پشت ان پارچه ایست
poetaster is pejorative word شاعرک واژه ایست که برای تحقیر شاعر بکار میرود
pausal form دردستور عبری شکلی که کلمه هنگام ایست درجمله پیدا میکند
nowel کلمه ایست که درسرود خوانی و هلهلههای عید میلادمسیح تکرار میکنند
coffin جعبه ایست که برای عملیات تنبوشه گذاری در ماسه سیال بکار میرود
coffins جعبه ایست که برای عملیات تنبوشه گذاری در ماسه سیال بکار میرود
tropopause منطقه چاه هوایی جوی بین استراتوسفر و تروپوسفر منطقه سکته هوایی
abio کلمه ایست که بصورت پیشوندبکار رفته و بمعنی بدون زندگی و عاری از حیات است
appropriation در CLتقاضانامه ایست که بستانکاربرای بدهکار می فرستد ودرخواست پرداخت قسمتی ازطلب خود را می نماید
end stopped دارای وقفه نهایی منطقی دارای سکته منطقی
practician کسیکه دست بکار پیشه ایست وکیل دست در کار
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilizes گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com