Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (37 milliseconds)
English
Persian
to start
[for]
شروع کردن رفتن
[به]
Search result with all words
to push off
شروع کردن بیرون رفتن
Other Matches
gather headway
شروع به جلو رفتن
gather sternway
شروع به عقب رفتن
He is trying to run before he has learned do walk.
<proverb>
او مى خواهد قبل از آنکه راه رفتن را یاد بگیرد شروع به دویدن کند.
start off
شروع کردن شروع شدن
pussyfoot
دزدکی راه رفتن اهسته ودزدکی کاری کردن طفره رفتن
goose step
رژه رفتن بدون زانو خم کردن قدم اهسته رفتن
set up
مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
set up
مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
to wipe the slate clean
<idiom>
شروع تازه ای کردن
[تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
[اصطلاح]
embarks
شروع کردن
tee off
شروع کردن
streek
شروع کردن
put in hand
شروع کردن
get off on the wrong foot
<idiom>
بد شروع کردن
get one's feet wet
<idiom>
شروع کردن
kick off
<idiom>
شروع کردن
set about
<idiom>
شروع کردن
set in
شروع کردن
take up
<idiom>
شروع کردن
embarking
شروع کردن
commence
شروع کردن
embark upon
شروع کردن
commenced
شروع کردن
embarked
شروع کردن
commences
شروع کردن
embark
شروع کردن
commencing
شروع کردن
to strike into
شروع کردن
to break into a run
شروع کردن به دویدن
do up
شروع بکار کردن
set to
با اشتیاق شروع کردن
attempting to steal
شروع کردن به سرقت
launched
شروع کردن حمله
blast-off
شروع بپرواز کردن
to go
[fall]
together by the ears
[outdated]
<idiom>
شروع به دعوی کردن
set-to
با اشتیاق شروع کردن
start up
<idiom>
بازی را شروع کردن
warm up
شروع کردن به کار
launching
شروع کردن حمله
to start from the beginning
[to start afresh]
از آغاز شروع کردن
launches
شروع کردن حمله
to f. a laughing
شروع بخنده کردن
to start
شروع کردن به دویدن
get in on the ground floor
<idiom>
ازابتدا شروع کردن
to open fire
شروع به اتش کردن
tune up
شروع باواز کردن
pipe up
شروع به نی زدن کردن
come to blows
<idiom>
شروع به جنگیدن کردن
open fire
شروع به تیراندازی کردن
set-tos
با اشتیاق شروع کردن
to gather way
شروع بحرکت کردن
To start from scratch .
از هیچ شروع کردن
launch
شروع کردن حمله
blast off
شروع بپرواز کردن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
turn on
<idiom>
روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
to set about
شروع کردن مبادرت کردن بکاری
attempting
قصد کردن شروع به جرم
attempts
قصد کردن شروع به جرم
attempt
قصد کردن شروع به جرم
attempted
قصد کردن شروع به جرم
trigger
شروع کردن حمله یاکار
begin
اغاز نهادن شروع کردن
triggers
شروع کردن حمله یاکار
begins
اغاز نهادن شروع کردن
triggered
شروع کردن حمله یاکار
go off
<idiom>
شروع به زنگ زدن کردن
come to one's senses
<idiom>
شروع به فکر صحیح کردن
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
restart
بازاغازی دوباره شروع کردن
attempting to commit murder
شروع کردن به قتل عمد
scratch the surface
<idiom>
تازه شروع به کار کردن
attempting to commit rape
شروع کردن به تجاوز جنسی
to come to one's senses
شروع به فکر عاقلانه کردن
to get to
شروع کردن دست گرفتن
to get cracking
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to be fever began to a bate
تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
pick up
<idiom>
ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
take off
جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
to struck up
بهم زدن شروع بزدن کردن
to start quarrelling
<idiom>
شروع به دعوی کردن
[اصطلاح روزمره]
cancellation
عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
to turn on the waters
یکدفعه شروع به گریه کردن
[اصطلاح روزمره]
wake up
تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
to start a fight with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
to start an argument with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
to get down to business
کار و بار را شروع کردن
[اصطلاح روزمره]
indents
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
load point
شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
indenting
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
indent
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
launching area
منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
push off
<idiom>
ترک کردن ،شروع کردن
launches
شروع کردن اقدام کردن
initiate
اغاز کردن شروع کردن
launching
شروع کردن اقدام کردن
lead off
<idiom>
شروع کردن ،باز کردن
initiating
اغاز کردن شروع کردن
initiated
اغاز کردن شروع کردن
initiates
اغاز کردن شروع کردن
launch
شروع کردن اقدام کردن
launched
شروع کردن اقدام کردن
colder
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colds
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
coldest
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
cold
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
groups
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
group
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
debut
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
debuts
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
staging area
فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
initiation
شروع کار شروع
modes
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
mode
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
run-up
[start-up]
نزدیکی به مکان شروع با دویدن
[برای جهش یا پرتاب کردن]
[ورزش]
To quibble and equivocate.
پشت هم اندازی کردن ( طفره رفتن ،دوپهلو صحبت کردن )
boot out
<idiom>
اخراج کردن ،کسی را مجبوربه ترک یا رفتن کردن
you have no option but to go
چارهای جز رفتن ندارید کاری جز رفتن نمیتوانیدبکنید
reopens
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopen
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopened
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
clicks
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicked
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
click
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
slants
کج رفتن کج کردن
slant
کج رفتن کج کردن
slanted
کج رفتن کج کردن
mopping up
پاک کردن رفتن
to take a walk
گردش کردن یا رفتن
to go along
همراه رفتن همراهی کردن
to go on
جلوتر رفتن سلوک کردن
get off
روانه کردن عقب رفتن از
put off
تاخیر کردن طفره رفتن
duck
زیر اب رفتن غوض کردن
ducked
زیر اب رفتن غوض کردن
duckings
زیر اب رفتن غوض کردن
ducks
زیر اب رفتن غوض کردن
walk
گردش کردن پیاده رفتن
pierce
رخنه کردن فرو رفتن
get a wiggle on
<idiom>
عجله کردن با شتاب رفتن
cabbages
کش رفتن رشد پیدا کردن
cabbage
کش رفتن رشد پیدا کردن
get on
پیش رفتن کار کردن
pierces
رخنه کردن فرو رفتن
walks
گردش کردن پیاده رفتن
walked
گردش کردن پیاده رفتن
set on
پیش رفتن حمله کردن
mouch
راه رفتن دولادولاراه رفتن
wastes
بی نیرو و قوت کردن ازبین رفتن
to go places
گردش کردن
[رفتن به جاهای دیدنی]
fluctuate
نوسان کردن بالا وپایین رفتن
fluctuated
نوسان کردن بالا وپایین رفتن
fluctuates
نوسان کردن بالا وپایین رفتن
waste
بی نیرو و قوت کردن ازبین رفتن
bypasses
از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
drifted
بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
drift
بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
drifts
بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
bypassing
از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
drifting
بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
nose dive
ناگهان شیرجه رفتن یا تنزل کردن
bypassed
از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
bypass
از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
canvassing
مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
marched
نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
to abscond
[from]
<idiom>
ناگهان ترک کردن
[در رفتن ]
[اصطلاح مجازی]
sinuating
حرکت کردن به طور قیقاجی قیقاج رفتن
seesaw
بالا وپایین رفتن الله کلنگ کردن
canvasses
مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
marching
نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
to go to
ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
tramped
باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
tramp
باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
marches
نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
canvass
مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
canvassed
مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
tramps
باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
march
نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
to go away
ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
To start from scratch.
از اول شروع کردن ( از اول بسم الله )
to fall to
شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
lead the way
<idiom>
جلو رفتن ونشان دادن مسیر،راهنماییی کردن
to go catting
[to look for sexual partners]
<idiom>
رفتن برای دختر بلند کردن
[اصطلاح روزمره]
to go on a picnic
بگردش دسته جمعی رفتن درسوردانگی شرکت کردن
turn out
<idiom>
بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
To quicken ones pace .
قدمهای خود را سریع تر کردن ( تندتر راه رفتن )
extend
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
to go one better
برکسی پیش دستی کردن روی دست کسی رفتن
extends
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extending
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
to jink
[colloquial]
[British English]
در دویدن
[راه رفتن]
[رانندگی کردن]
ناگهان مسیر را تغییر دادن
to keep pace with something
<idiom>
با چیزی برابر راه رفتن
[یاد گرفتن]
[تغییر کردن]
[اصطلاح]
pace lap
دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com