Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (23 milliseconds)
English
Persian
To quicken ones pace .
قدمهای خود را سریع تر کردن ( تندتر راه رفتن )
Other Matches
To walk with firm steps .
با قدمهای محکم راه رفتن
to have the legs of
تندتر رفتن از
accelerando
<adj.>
<adv.>
بطورتدریجی تندتر کردن
catalyze
تندتر کردن کاتالیز
zonk out
<idiom>
سریع به خواب رفتن
keep pace
<idiom>
سریع السیر رفتن
out like a light
<idiom>
(زود خوابیدن)خیلی سریع به خواب رفتن
He was walking with slow steps .
با قدمهای آهسته راه می رفت
rollover
استفاده از بافر بین صفحه کلیدوکامپیوتر برای تامین ذخیره سریع کلیدبرای ماشین نویسهای سریع که چندین کلید را خیلی سریع انتخاب می کنند
programming specification
مستند مفصل قدمهای دقیق برنامه نویسی
accelerun do
تندتر
outpace
تندتر گام زدن از
outkick
تندتر از رقیب دویدن
outpace
تندتر قدم زدن از
I can't run any faster.
من تندتر دیگر نمی توانم بدوم.
pussyfoot
دزدکی راه رفتن اهسته ودزدکی کاری کردن طفره رفتن
goose step
رژه رفتن بدون زانو خم کردن قدم اهسته رفتن
marine express
کالای سریع الحرکت از راه دری_ا سیستم حمل و نقل سریع دریایی
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
dma
اتصال سریع و مستقیم بین رسانه جانبی سریع و حافظه اصلی کامپیوتر که مانع دستیابی به توابع خواندن داده میشود
dma
CI واسط که ارسال داده سریع بین رسانه جانبی سریع و حافظه اصلی فراهم میکند معمولاگ کنترولی از طریق CPU متوقف میشود
snap pass
پاس سریع با پیچش سریع مچ
prompts
سریع کردن
prompted
سریع کردن
prompt
سریع کردن
quenching
سریع خنک کردن
quicksort
مرتب کردن سریع
Making fast progress.
سریع ترقی کردن
stop dead/cold
<idiom>
سریع توقف کردن
accelerando
آهسته آهسته آهنگ را تندتر کنید
post
ارسال سریع پست کردن
posted
ارسال سریع پست کردن
posts
ارسال سریع پست کردن
cannonball
سریع السیر حرکت کردن
post-
ارسال سریع پست کردن
quicksort
روش مرتب کردن سریع فایل
speediness
سریع السیر سریع
speedy
سریع السیر سریع
roll on roll off
سوار کردن و حرکت دادن سریع بار و کالا بین انبارها
To quibble and equivocate.
پشت هم اندازی کردن ( طفره رفتن ،دوپهلو صحبت کردن )
boot out
<idiom>
اخراج کردن ،کسی را مجبوربه ترک یا رفتن کردن
you have no option but to go
چارهای جز رفتن ندارید کاری جز رفتن نمیتوانیدبکنید
click
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicked
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicks
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
slanted
کج رفتن کج کردن
slants
کج رفتن کج کردن
slant
کج رفتن کج کردن
scratchpad
حافظه پنهان برای بافر کردن داده ارسالی بین پردازنده سریع و وسیله ورودی / خروجی کند.
mopping up
پاک کردن رفتن
to start
[for]
شروع کردن رفتن
[به]
to take a walk
گردش کردن یا رفتن
pierce
رخنه کردن فرو رفتن
put off
تاخیر کردن طفره رفتن
to go on
جلوتر رفتن سلوک کردن
to push off
شروع کردن بیرون رفتن
pierces
رخنه کردن فرو رفتن
duckings
زیر اب رفتن غوض کردن
ducks
زیر اب رفتن غوض کردن
to go along
همراه رفتن همراهی کردن
get a wiggle on
<idiom>
عجله کردن با شتاب رفتن
cabbages
کش رفتن رشد پیدا کردن
ducked
زیر اب رفتن غوض کردن
duck
زیر اب رفتن غوض کردن
cabbage
کش رفتن رشد پیدا کردن
get on
پیش رفتن کار کردن
walk
گردش کردن پیاده رفتن
walked
گردش کردن پیاده رفتن
get off
روانه کردن عقب رفتن از
walks
گردش کردن پیاده رفتن
set on
پیش رفتن حمله کردن
mouch
راه رفتن دولادولاراه رفتن
drift
بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
drifted
بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
drifting
بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
drifts
بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
wastes
بی نیرو و قوت کردن ازبین رفتن
nose dive
ناگهان شیرجه رفتن یا تنزل کردن
to go places
گردش کردن
[رفتن به جاهای دیدنی]
fluctuated
نوسان کردن بالا وپایین رفتن
fluctuates
نوسان کردن بالا وپایین رفتن
fluctuate
نوسان کردن بالا وپایین رفتن
bypassed
از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
bypass
از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
bypasses
از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
waste
بی نیرو و قوت کردن ازبین رفتن
bypassing
از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
tramp
باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
tramped
باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
canvasses
مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
canvassed
مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
marches
نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
marched
نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
marching
نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
march
نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
to go away
ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
canvassing
مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
to go to
ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
canvass
مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
tramps
باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
seesaw
بالا وپایین رفتن الله کلنگ کردن
to abscond
[from]
<idiom>
ناگهان ترک کردن
[در رفتن ]
[اصطلاح مجازی]
sinuating
حرکت کردن به طور قیقاجی قیقاج رفتن
tree
روش سریع انتخاب که اطلاع اولین مرتب کردن در مرحله دوم استفاده میشود تا سرعت انتخاب بالا رود
to go catting
[to look for sexual partners]
<idiom>
رفتن برای دختر بلند کردن
[اصطلاح روزمره]
lead the way
<idiom>
جلو رفتن ونشان دادن مسیر،راهنماییی کردن
to go on a picnic
بگردش دسته جمعی رفتن درسوردانگی شرکت کردن
turn out
<idiom>
بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
extending
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
to go one better
برکسی پیش دستی کردن روی دست کسی رفتن
extend
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extends
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
pace lap
دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
to jink
[colloquial]
[British English]
در دویدن
[راه رفتن]
[رانندگی کردن]
ناگهان مسیر را تغییر دادن
to keep pace with something
<idiom>
با چیزی برابر راه رفتن
[یاد گرفتن]
[تغییر کردن]
[اصطلاح]
trots
یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trotting
یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trotted
یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trot
یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
communication
بافری در گیرنده که به یک وسیله جانبی کند اجازه قبول داده از یک وسیله جانبی سریع میدهد بدون کم کردن سرعت
to walk the chalk
بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
parade
سان رفتن رژه رفتن محل سان
paraded
سان رفتن رژه رفتن محل سان
parades
سان رفتن رژه رفتن محل سان
parading
سان رفتن رژه رفتن محل سان
increase
صعود کردن افزایش یافتن بالا رفتن افزایش
increases
صعود کردن افزایش یافتن بالا رفتن افزایش
increased
صعود کردن افزایش یافتن بالا رفتن افزایش
wing footed
سریع
rapid
سریع
accelerator
سریع
accelerators
سریع
swift
سریع
swifts
سریع
spankings
سریع
prompted
سریع
spanking
سریع
snell
سریع
prompt
سریع
swiftest
سریع
sweepy
سریع
prompts
سریع
sudden
سریع
gleg
سریع
swifter
سریع
galloping
سریع
rather
سریع تر
embarking
سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarks
سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarked
سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embark
سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
weight belt
کمربند با وزنه هایی برای سنگین کردن بدن غواص برای رفتن به عمق موردنظر
fastest
سریع السیر
accelofilter
صافی سریع
fleet
عبور سریع
raiding
تک نفوذی سریع
highflyer
دلیجان سریع
operation immediate
اقدام سریع
slashes
ضربه سریع
ripostes
ضربت سریع
fleets
عبور سریع
bullet
توپ سریع
braids
حرکت سریع
fasts
سریع السیر
braid
حرکت سریع
polypnea
تنفس سریع
raids
تک نفوذی سریع
posthaste
سریع السیر
hotshot
بارکشی سریع
riposted
ضربت سریع
accelerated depreciation
استهلاک سریع
bullets
توپ سریع
braided
حرکت سریع
highflier
دلیجان سریع
courier
پیک سریع
pirouette
چرخ سریع
glimpsed
نگاه سریع
glimpse
نگاه سریع
riposte
ضربت سریع
high speed traffic
ترافیک سریع
riposting
ضربت سریع
pirouettes
چرخ سریع
high speed printer
چاپگر سریع
high speed
سریع السیر
raided
تک نفوذی سریع
glimpses
نگاه سریع
slashed
ضربه سریع
slash
ضربه سریع
rough and ready
سریع العمل
raid
تک نفوذی سریع
high velocity drop
بارریزی سریع
precipitated
خیلی سریع
couriers
پیک سریع
high speed traffic
امد شد سریع
glimpsing
نگاه سریع
high speed
دنده سریع
sneak raid
دستبرد سریع
convert
پاسکاری سریع
accelerated depreciation
استهلاک سریع
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com