English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (40 milliseconds)
English Persian
to hang up معطل کردن مسکوت گذاشتن
Other Matches
suspend مسکوت گذاشتن
suspending مسکوت گذاشتن
suspends مسکوت گذاشتن
To stand someone up . کسی را قال گذاشتن ( منتظر ؟ معطل گذاردن )
detaining معطل کردن
detained معطل کردن
detain معطل کردن
detains معطل کردن
To keep someone waiting . کسی را معطل کردن
loiter معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loitering معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loiters معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loitered معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
dead مسکوت
abeyant abeyance مسکوت عنه
to pass into silence مسکوت عنه ماندن
fall into obeyance مسکوت عنه ماندن
fall into abeyance مسکوت عنه ماندن
left unsaid مسکوت عنه مانده
to pause upon a word روی واژهای ایست کردن درادای واژهای معطل شدن
pending معطل
at a losses معطل
stranded معطل
lingeringly معطل کنان
To hang about . To be getting nowhere . ول معطل بودن
What are you waiting for ? معطل چه هستی ؟
to hang about گشتن معطل شدن
to keep at bay معطل نگاه داشتن
My car is held up at the customs . اتوموبیلم ؟ رگمرک معطل مانده
I am down and out . I dont know where my next meal is coming for . برای نان شب معطل مانده ام
We are waiting for the rain to stop . معطل بارانم که بند بیاید
to keep somebody waiting کسی را معطل نگه داشتن
don't wait the dinner for me ناهاعرابرای خاطرمن معطل نکنید
He held me up [slowed me down] for a long time. او [مرد] من را خیلی معطل کرد.
wait انتظار کشیدن معطل شدن
waited انتظار کشیدن معطل شدن
waits انتظار کشیدن معطل شدن
you must w the signal ناهار را برای خاطر من معطل نکنید
Get a move on . Expedite it . اینقدر کشش نده ( معطل نکن )
he made me wait مرا منتظر یا معطل نگاه داشت
lay off <idiom> به حال خود گذاشتن ،تنها گذاشتن
The reporter was held at the checkpoint for several hours. خبرنگار چندها ساعت در محل بازرسی معطل شد.
fixes کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
fix کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
lid کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
lids کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
run into <idiom> اثر گذاشتن ،تاثیر گذاشتن بر
having صرف کردن گذاشتن
insert گذاشتن جاسازی کردن
have صرف کردن گذاشتن
deposit : ته نشین کردن گذاشتن
inserting گذاشتن جاسازی کردن
deposits : ته نشین کردن گذاشتن
inserts گذاشتن جاسازی کردن
lodge گذاشتن تسلیم کردن
lodged گذاشتن تسلیم کردن
cut عبور کردن گذاشتن
cuts عبور کردن گذاشتن
stead گذاشتن حمایت کردن
lodges گذاشتن تسلیم کردن
lay down فدا کردن گذاشتن
applies تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
heed محل گذاشتن به ملاحظه کردن
heeded محل گذاشتن به ملاحظه کردن
louse شپش گذاشتن شپشه کردن
arrange قرار گذاشتن سازمند کردن
arranged قرار گذاشتن سازمند کردن
applying تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
arranges قرار گذاشتن سازمند کردن
arranging قرار گذاشتن سازمند کردن
in- :درمیان گذاشتن جمع کردن
deteriorates خراب کردن روبزوال گذاشتن
in :درمیان گذاشتن جمع کردن
inset افزودن اضافه کردن گذاشتن
insets افزودن اضافه کردن گذاشتن
apply تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
dumfound متحیر کردن بلاجواب گذاشتن
wad کپه کردن لایی گذاشتن
heeding محل گذاشتن به ملاحظه کردن
accumulating روی هم گذاشتن متراکم کردن
accumulates روی هم گذاشتن متراکم کردن
accumulate روی هم گذاشتن متراکم کردن
to shut up حبس کردن درصندوق گذاشتن
To trample upon justice. To be unfair. پاروی حق گذاشتن ( حق کشی کردن )
deposits ودیعه گذاشتن ذخیره کردن
to put together بکب کردن پیش هم گذاشتن
deposit ودیعه گذاشتن ذخیره کردن
deteriorating خراب کردن روبزوال گذاشتن
to put a way childish صرف کردن گرو گذاشتن
inserts داخل کردن در میان گذاشتن
deteriorated خراب کردن روبزوال گذاشتن
deteriorate خراب کردن روبزوال گذاشتن
wads کپه کردن لایی گذاشتن
heeds محل گذاشتن به ملاحظه کردن
rat race <idiom> رها کردن ،تنها گذاشتن
auctions حراج کردن بمزایده گذاشتن
inserting داخل کردن در میان گذاشتن
dumbfound متحیر کردن بلاجواب گذاشتن
auction حراج کردن بمزایده گذاشتن
auctioned حراج کردن بمزایده گذاشتن
insert داخل کردن در میان گذاشتن
auctioning حراج کردن بمزایده گذاشتن
to part the hair فرق گذاشتن موی را از هم باز کردن
swindle کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
swindled کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
swindles کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
emplacement پایگاه مستقر کردن کار گذاشتن
to soak out the salt of توی اب گذاشتن وکم نمک کردن
skirted دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
skirts دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
skirt دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
cook up <idiom> اختراع کردن ،ساختن وچیزی روباهم گذاشتن
the setting of a gem سوار کردن یا کار گذاشتن یانشاندن گوهری
adventures : درمعرض مخاطره گذاشتن دستخوش حوادث کردن
adventure درمعرض مخاطره گذاشتن دستخوش حوادث کردن
emplace جا گذاشتن موضع گرفتن مستقر کردن یاشدن
affect لمس کردن یا تاثیر گذاشتن یا تغییر دادن چیزی
affects لمس کردن یا تاثیر گذاشتن یا تغییر دادن چیزی
demurrage بیکار و معطل نگهداشتن کشتی بیش از مدتی که جهت بارگیری یا تخلیه یا طی مسافت مبداء به مقصد لازم است
reefknot گره مربع مخصوص توگذاشتن یا جمع کردن بادبان تو گذاشتن
To leave behinde. جا گذاشتن ( بجا گذاشتن )
superinduce تخحت فشار قرار گرفتن کشیدن یا گذاشتن یا جا دادن تجدید فراش کردن
stakes شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
to leave someone in the lurch کسیرا در گرفتاری گذاشتن کسیرا کاشتن یا جا گذاشتن
reship دوباره در کشتی گذاشتن دوباره حمل کردن
corners گوشه دار کردن گوشه گذاشتن به
cornering گوشه دار کردن گوشه گذاشتن به
corner گوشه دار کردن گوشه گذاشتن به
placements گذاشتن
mislays جا گذاشتن
misplace جا گذاشتن
apostrophize گذاشتن
teasing سر به سر گذاشتن
placement گذاشتن
mislaid جا گذاشتن
to take in تو گذاشتن
to run in تو گذاشتن
let گذاشتن
places گذاشتن
lets گذاشتن
placing گذاشتن
mislay جا گذاشتن
take in تو گذاشتن
to trample on گذاشتن
letting گذاشتن
mislaying جا گذاشتن
leave گذاشتن
getting on in years پا به سن گذاشتن
go on <idiom> گذاشتن
putting گذاشتن
place گذاشتن
infiltrated گذاشتن
To be gettingh on in years. پا به سن گذاشتن
to lay it on with a trowel گذاشتن
infiltrates گذاشتن
puts گذاشتن
question answer در صف گذاشتن
inculcated پا گذاشتن
put گذاشتن
inculcates پا گذاشتن
leaving گذاشتن
infiltrating گذاشتن
infiltrate گذاشتن
inculcate پا گذاشتن
loads گذاشتن
to pickle a rod for گذاشتن
inculcating پا گذاشتن
lays گذاشتن
ti turn in تو گذاشتن
lay گذاشتن
run home جا گذاشتن
load گذاشتن
set (someone) up <idiom> یه جای گذاشتن
split hairs <idiom> فرق گذاشتن
mortgage گرو گذاشتن
incase etc در لفاف گذاشتن
put in (time) <idiom> وقت گذاشتن
pull the wool over someone's eyes <idiom> سربه سر گذاشتن
lacevi یراق گذاشتن
intube در لوله گذاشتن
instal کار گذاشتن
filed صف درپرونده گذاشتن
inshrine درمزار گذاشتن
point نوک گذاشتن
file صف درپرونده گذاشتن
incase etc در جعبه گذاشتن
let loose <idiom> آزاد گذاشتن
mortgaging گرو گذاشتن
look up to <idiom> احترام گذاشتن به
mortgages گرو گذاشتن
lagvt سرپوش گذاشتن
put in pledge گرو گذاشتن
cupel در بوته گذاشتن
give as a pledge گرو گذاشتن
to hang up معوق گذاشتن
grow a beard ریش گذاشتن
hand down به ارث گذاشتن
coop درقید گذاشتن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com