English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (32 milliseconds)
English Persian
chimney sweep کسی که کارش پاک کردن لولهی بخاری و شومینه است
chimney sweeps کسی که کارش پاک کردن لولهی بخاری و شومینه است
Other Matches
chimney-corner [گوشه یا کناره ی عقب نشین بخاری یا شومینه]
he has a rushing business کارش خوب گرفته است کارش خیلی رونق دارد
rattening محروم کردن کارگر فنی ازابزار کارش به منظورمجبور کردن او به پیوستن به اتحادیه کارگری
melodramatist کسیکه کارش درست کردن melodrama باشد
to get in somebody's way مانع کردن کسی [چیزی] که بتواند کارش را انجام دهد
paintress زنی که کارش رنگ کردن سفالینه و مانند انها است
crammer کسیکه کارش اماده کردن شاگردان برای امتحان بطورسطحی است
fire place شومینه
chimney-arch قوس شومینه
chimney-piece آذین شومینه
chimney-flue دود رو شومینه
hearth rug قالیچه جلو شومینه
chimney-wing بغله های شومینه
chimney-cheek [کناره باز شومینه]
steamboat قایق بخاری باکشتی بخارسفر کردن
chimney-breast [بالای دیوار شومینه به سمت دودکش]
pokes کنجکاوی کردن بهم زدن اتش بخاری
poked کنجکاوی کردن بهم زدن اتش بخاری
poking کنجکاوی کردن بهم زدن اتش بخاری
poke کنجکاوی کردن بهم زدن اتش بخاری
space heater بخاری مخصوص گرم کردن فضای ازاد
knife boy خانه شاگردی که کارش پاک کردن کاردهای سفره است خانه شاگرد
chambranle [قاب تزئینی دور دریچه هایی مانند درها، شومینه و غیره]
chimney-bar [نعل درگاه برای شومینه که اغلب از آهن مسطح به شکل اچ یا تی است.]
he is on his legs کارش دایراست
letter of recall نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
he prospered in his business کارش بالا گرفت
He is completely absorbed by his business. کاملاجذب کارش است
He is attentive to his work . متوجه کارش است
Let the secretary get on with it . بگذارید منشی کارش را بکند
he drives a roaring trade کارش خوب گرفته است
He is unpredicateble. He acts haphazardly. کارش حساب وکتابی ندارد
He eventually landed in prison . عاقبت کارش بزندان کشید
get off one's butt <idiom> سرش شلوغه کارش شروع شده
fasted که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
fast که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
fasts که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
fastest که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
he prospered in his business در کار خود کامیاب شد کارش رونق گرفت
I have no fault to find with his work . از کارش هیچ عیبی نمی توان گرفت
wine cooper کسیکه کارش جادادن یافروختن باده است
He'll never get anywhere. او [مرد] هیچوقت موفق نمی شود. [در زندگیش یا کارش]
boat trains ترنی که کارش بردن مسافر به لنگرگاه کشتیها است
boat train ترنی که کارش بردن مسافر به لنگرگاه کشتیها است
i overpaid him for his work مزد کارش را بیش از انچه حقش بود دادم
pawn broker کسی که کارش دادن وامهای کوچک و گرفتن وثیقه است
ringman کسیکه دراسب دوانی کارش شرط بندی بامردم است
dynamically زیر برنامهای که هر با که فراخوانی میشود باید کارش مشخص شود
dynamic زیر برنامهای که هر با که فراخوانی میشود باید کارش مشخص شود
industrial union اتحادیهای که هر نوع کارگر بدون توجه به کارش میتواند در ان عضو باشد
quantum meruit هر قدر کارش واقعا" ارزش داشته باشد در دعوی کارگربر کارفرما
He'll never amount to anything. <idiom> او [مرد] هیچوقت موفق نمی شود. [در زندگیش یا کارش] [اصطلاح روزمره]
the inquisition دادگاهی که کارش دادرسی مردمان از دین برگشته یارافضی و به کیفر رساندن
bill poster کسی که کارش چسباندن پوستر و آگهی بر دیوار و تابلوهای اعلانات است
bill posters کسی که کارش چسباندن پوستر و آگهی بر دیوار و تابلوهای اعلانات است
piecer درنخ ریسی کسیکه کارش بهم پیوستن نخهای گسیخته است
air man کشی که کارش بنحوی باپرواز تعمیر یا راه اندازی هواپیما مربوط میشود
daemon در سیستم unix برنامهای که کارش را بدون دانستن کاربر خودکار انجام میدهد
stove بخاری
heater بخاری
halituous بخاری
chimney بخاری
radiators بخاری
chimneys بخاری
stoves بخاری
radiator بخاری
gaseous بخاری
steam lance یخ اب کن بخاری
heaters بخاری
chimney breast سینه بخاری
turn cap خفه کن بخاری
tun لوله بخاری
mantelpiece نمای بخاری
interior heater بخاری اتومبیل
fireplace بخاری منقل
fireplaces بخاری منقل
andiron پیش بخاری
mantelpieces نمای بخاری
mantel board در بالای بخاری
radiator خنک کن بخاری
grated بخاری پنجرهای
grate بخاری تو دیواری
grated بخاری تو دیواری
grates بخاری پنجرهای
grates بخاری تو دیواری
grate بخاری پنجرهای
chimneypiece گچ بری بخاری
radiators خنک کن بخاری
soot دوده بخاری
chimney piece پیش بخاری
chimneypiece نمای بخاری
chimneys بخاری دیواری
fire place بخاری دیواری
steam pile driver دنگ بخاری
steam hammer چکش بخاری
steam brake ترمز بخاری
fire guard پیش بخاری
vapoury بخاری بخارمانند
pokers سیخ بخاری
steamship کشتی بخاری
firesides پای بخاری
fireside پای بخاری
electric heater بخاری برقی
fire screen پنجره بخاری
fire side پای بخاری
fire side بخاری دیواری
stovepipe لوله بخاری
stoker سیخ بخاری
poker سیخ بخاری
fender پیش بخاری
steam pile driver شمعکوب بخاری
chimney بخاری دیواری
fire-irons لوازم بخاری
chimney breasts سینه بخاری
mantlepieces نمای بخاری
chimney piece ارایش روی بخاری
mantelpiece طاقچه بالا بخاری
abat vent کلاهک دودکش بخاری
chimney-back صفحه پشت بخاری
mantlepieces طاقچه بالا بخاری
mantel طاقچه بالا بخاری
louver فانوس دودکش بخاری
wood stove بخاری هیزمی یا چوبی
hearth rug قالیچه پیش بخاری
mantelpieces گچ بری دور بخاری
mantelpiece گچ بری دور بخاری
mantelpieces طاقچه بالا بخاری
inglenook گوشه لوله بخاری
steam shovel خاک انداز بخاری
ingle-nook [گوشه لوله بخاری]
fireguards سپر جلو بخاری
fireguard سپر جلو بخاری
franklin stove بخاری اختراعی فرانکلین
capital سرستون سرلوله بخاری
mantel piece گچبری دور بخاری
firedog سه پایه پیش بخاری
mantlepieces گچ بری دور بخاری
kitchener بخاری خوراک پزی
fire irons لوازم پای بخاری
louvers فانوس دودکش بخاری
louvre فانوس دودکش بخاری
battery steamer کوره باتری بخاری
firescreen سپر جلو بخاری
heaters بخاری دستگاه تولید گرما
andiron سه پایهای که کنار بخاری می گذاشتند
heater بخاری دستگاه تولید گرما
chimney-mantle [قسمت افقی پیش بخاری تزئینی]
yachts کرجی بادی یا بخاری مخصوص تفرج
yacht کرجی بادی یا بخاری مخصوص تفرج
inhalator اسبابی که با ان بخاری رادرشش فرو برند
fire irons سیخ و سه پایه وسایراسبابهای جلو بخاری
overmantel ارایش طاقچه دار در روی نمای بخاری
chimney sweeper کسی که دوده لوله بخاری راپاک میکند
First come first served. هرکس اول (زودتر ) بیاید زودتر کارش انجام می شود
Bounty hunter جایزه بگیر،کسی که کارش دستگیری خلافکارها برای گرفتن جایزه است
paddle boat کرجی بخاری که با چرح پره دار رانده میشود
steeplejacks بنا یا تعمیر کار برج و مناره و دود کش بخاری
paddle boats کرجی بخاری که با چرح پره دار رانده میشود
steeplejack بنا یا تعمیر کار برج و مناره و دود کش بخاری
he was p in his business خوب بود کارش رونق گرفته بود
snag boat کشتی بخاری کوچک که با ان بستر رودخانه هارا ازموانع پاک می کنند
non condensing ماشین بخاری که بخار کارکرده رابجای اینکه تبدیل به اب کند بهوامی فرستد
back pressure turbine توربین بخاری که تمام بخارخروجی ان با فشار به داخل شبکه گرم کننده جذب میشود
backlog کنده بزرگی که پشت اتش بخاری گذارده میشود موجودی جنسی که بابت سفارشات درانبارموجوداست جمع شدن
backlogs کنده بزرگی که پشت اتش بخاری گذارده میشود موجودی جنسی که بابت سفارشات درانبارموجوداست جمع شدن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com