Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English
Persian
to run upon any one
بکسی برخورد یا تصادف کردن
Other Matches
collision
برخورد کردن برخورد تصادف کردن
collisions
برخورد کردن برخورد تصادف کردن
collided
تصادف کردن برخورد کردن
collides
تصادف کردن برخورد کردن
colliding
تصادف کردن برخورد کردن
collide
تصادف کردن برخورد کردن
hits
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hitting
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hit
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
crashingly
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashing
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashes
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashed
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crash
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
bequeathing
بکسی واگذار کردن
bequeath
بکسی واگذار کردن
to take pity on any one
بکسی رحم کردن
To spit at someone (something).
بکسی (چیزی ) تف کردن
bequeaths
بکسی واگذار کردن
to give one the knee
بکسی تواضع کردن
to give one the knee
بکسی تعظیم کردن
bequeathed
بکسی واگذار کردن
to read one a lesson
بکسی نصیحت کردن
to give heed to any one
بکسی اعتنایاتوجه کردن
to lay violent handsonany one
اعمال زورنسبت بکسی کردن دست زوربرکسی دراز کردن
deride
بکسی خندیدن استهزاء کردن
pull through
در سختی بکسی کمک کردن
derided
بکسی خندیدن استهزاء کردن
derides
بکسی خندیدن استهزاء کردن
deriding
بکسی خندیدن استهزاء کردن
to ply any one with drink
باصرارنوشابه بکسی تعارف کردن
to serve notice on a person
رسما بکسی اخطار کردن
to pelt some one with stones
سنگ بکسی پرت کردن
to pelt some one with stones
باسنگ بکسی حمله کردن
toa the life of a person
سوء قصدنسبت بکسی کردن
to follow any ones example
سرمشق کسیراپیروی کردن بکسی تاسی کردن
to snap one's nose or head off
بکسی پریدن واوقات تلخی کردن
to bechon to a person to come
اشاره بکسی کردن برای دعوت وی
to serve a legal p on any one
ورقه قانونی بکسی ابلاغ کردن
To look fondly at someone .
با نظر خریداری بکسی نگاه کردن
to do make or pay obeisance to
بکسی تواضع یا باسر سلام کردن
patented
امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
patents
امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
to run in to a person
دیدنی مختصر از کسی کردن بکسی سرزدن
to palm off a thing on aperson
چیزیرا با تردستی بکسی رساندن یابراوتحمیل کردن
patenting
امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
patent
امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
run against
تصادف کردن با
come into collision
تصادف کردن
colliding
تصادف کردن
collide
تصادف کردن
collides
تصادف کردن
impinges
تصادف کردن
to tun a
تصادف کردن با
impinged
تصادف کردن
collided
تصادف کردن
impinge
تصادف کردن
run upon
تصادف کردن با
to come in to collision
تصادف کردن
crushed
تصادف کردن
jar
تصادف کردن
crush
تصادف کردن
crushes
تصادف کردن
jarred
تصادف کردن
jars
تصادف کردن
imposition of hands
هنگام دادن ماموریت روحانی بکسی یادعا کردن به وی
bops
تصادف کردن برخوردکردن
bop
تصادف کردن برخوردکردن
run into
برخوردن تصادف کردن با
to fall across anything
به چیزی تصادف کردن
hurtling
با چیزی تصادف کردن
bopped
تصادف کردن برخوردکردن
hurtled
با چیزی تصادف کردن
bopping
تصادف کردن برخوردکردن
hurtle
با چیزی تصادف کردن
hurtles
با چیزی تصادف کردن
hurtled
تصادف کردن مصادف شدن
strike
تصادف و نصادم کردن اعتصاب
hurtle
تصادف کردن مصادف شدن
to i. on something
به چیزی خوردن یا تصادف کردن
hurtling
تصادف کردن مصادف شدن
strikes
تصادف و نصادم کردن اعتصاب
hurtles
تصادف کردن مصادف شدن
channel
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channels
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channelled
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channeled
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channeling
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
crosses
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosser
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
cross
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crossest
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
osculate
برخورد کردن
meet
برخورد کردن
impact
برخورد کردن
knock-ups
برخورد کردن
knock up
برخورد کردن
chatters
برخورد کردن
chattering
برخورد کردن
chattered
برخورد کردن
chatter
برخورد کردن
meets
برخورد کردن
impacts
برخورد کردن
knock-up
برخورد کردن
glad hand
<idiom>
بااهمییت برخورد کردن
meets
: برخورد کردن یافتن
snags
بمانعی برخورد کردن
smash
برخورد خرد کردن
snag
بمانعی برخورد کردن
meet
: برخورد کردن یافتن
smashes
برخورد خرد کردن
snagging
بمانعی برخورد کردن
warm up
<idiom>
دوستانه برخورد کردن
sideswipe
برخورد کردن به پهلوی چیزی
to collide head on
با هم شاخ بشاخ برخورد کردن
sideswipes
برخورد کردن به پهلوی چیزی
crushes
له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
crushed
له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
crush
له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
to bump
[into]
برخورد کردن
[بهم خوردن ]
[با کسی یا چیزی]
condition
اضافه کردن داده ارسالی پس از برخورد با مجموعه پارامترها
head crash
برخورد فیزیکی نوک خواندن /نوشتن با سطح دیسک برخورد نوک خواندن ونوشتن با سطح ضبط شونده یک دیسک سخت که نتیجه اش از دست اطلاعات میباشد خرابی هد
to spat at
تف بکسی انداختن
to run across or against
بکسی تاخت
snap a person's head off
بکسی پریدن
snap a person's nose off
بکسی پریدن
drop by
بکسی سر زدن
to ride one down
سواره بکسی
to play a trick on any one
بکسی حیله
to face any one down
بکسی تشرزدن
to give ones heart to a person
دل بکسی دادن
to play one f.
بکسی ناروزدن
tiles
مرتب کردن گروهی از پنجره ها به طوری که در کنار هم و بدون برخورد روی هم نمایش داده شوند
tile
مرتب کردن گروهی از پنجره ها به طوری که در کنار هم و بدون برخورد روی هم نمایش داده شوند
to paddle one's own canoe
کار بکسی نداشتن
serve one a trick
بکسی حیله زدن
to yearn to
بکسی اشتیاق داشتن
to do make or pay obeisance to
بکسی احترام گزاردن
to serve one a trick
بکسی حیله زدن
to believe in a person
بکسی ایمان اوردن
Dont you dare tell anyone .
مبادا بکسی بگویی
to hit
اصابت کردن
[برخورد کردن]
[ضربه زدن ]
[زدن]
retaliated
عین چیزی را بکسی برگرداندن
heteroplasty
پیوندبافته کسی بکسی دیگر
retaliate
عین چیزی را بکسی برگرداندن
to give one the straight tip
محرمانه چیزیرا بکسی خبردادن
toincrease any one's salary
اضافه حقوق بکسی دادن
retaliates
عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliating
عین چیزی را بکسی برگرداندن
to put a slur on any one
لکه بدنامی بکسی چسباندن
prejudice agaiast a person
غرض نسبت بکسی از روی تعصب
to have recourse to a person
بکسی توسل جستن یامتوسل شدن
To give somebody a few days grace .
بکسی چند روز مهلت دادن
to swear tre sonagainstany one
سوگند برای خیانت بکسی خوردن
favoritism
استثناء قائل شدن نسبت بکسی
to think highliy of any one
نسبت بکسی خوش بین بودن
It is for your own ears.
پیش خودت بماند ( بکسی چیزی نگه )
to show one out
راه بیرون رفتن را بکسی نشان دادن
p in favour of a person
تمایل بی جهت نسبت بکسی طرفداری تعصب امیزازکسی
indian giver
کسی که چیزی بکسی میدهد وبعد انرا پس میگیرد
incommunicableness
چیزی که نتوان بکسی گفت یابا اودرمیان گذارد
incommunicability
چگونگی چیزی که نتوان بکسی گفت یا با اودرمیان گذارد
concurrence
تصادف
chancing
تصادف
coincidences
تصادف
coincidence
تصادف
fortuity
تصادف
chances
تصادف
encounters
تصادف
accidentalism
تصادف
accident
تصادف
encountered
تصادف
accidentalness
تصادف
randomly
تصادف
random
تصادف
occurance
تصادف
occurence
تصادف
occurrences
تصادف
impingement
تصادف
occurrence
تصادف
encountering
تصادف
accidents
تصادف
at random
به تصادف
shunts
تصادف
shunted
تصادف
chance
تصادف
gambling
تصادف
shunt
تصادف
chanced
تصادف
collision
تصادف
collisions
تصادف
encounter
تصادف
pious fraud
حیلهای که به دستاویزمذهبی برای مقاصد پیک مذهبی بکسی بزنند
to stand in one's light
جلو روشنائی کسی را گرفتن مجال ترقی بکسی ندادن
occurrence
تصادف رویداد
accident
تصادف اتومبیل
incidence
تصادف وقوع
to blunder upon
به تصادف برخوردن به
haphazardly
برحسب تصادف
haphazard
<adj.>
برحسب تصادف
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com