Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English
Persian
fielding
متوقف کردن و کنترل گوی هاکی
Other Matches
dragged
ضربهای که گوی بیلیارد پس از برخورد متوقف میشود وسیله کنترل قرقره ماهیگیری
drag
ضربهای که گوی بیلیارد پس از برخورد متوقف میشود وسیله کنترل قرقره ماهیگیری
drags
ضربهای که گوی بیلیارد پس از برخورد متوقف میشود وسیله کنترل قرقره ماهیگیری
coroutine
بخشی از برنامه یا تابع که داده را عبور میدهد و سایر توابع همروند را کنترل میکند سپس متوقف میشود
shinny
بازی هاکی که با توپ چوبی بازی شود چوب بازی هاکی
halted
متوقف کردن
put under the ban
متوقف کردن
halts
متوقف کردن
halt
متوقف کردن
shut down
خاموش کردن و متوقف کردن کارایی ماشین یا سیستم
stopping
متوقف کردن ایستگاه
stops
متوقف کردن ایستگاه
gravel
شن دار متوقف کردن
stopped
متوقف کردن ایستگاه
to bring traffic to a standstill
ترافیک را متوقف کردن
stop
متوقف کردن ایستگاه
stopping the work
متوقف کردن کار
cascade control
چندین واحد کنترل که هر یک دیگری را کنترل میکند, کنترل ابشاری
check
کم یا متوقف کردن سرعت بدن
checks
کم یا متوقف کردن سرعت بدن
call it quits
<idiom>
متوقف کردن تمام کار
checked
کم یا متوقف کردن سرعت بدن
pull over
<idiom>
متوقف کردن ماشین گوشه جاده
end
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
ends
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
ended
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
phaseout
تدریجا متوقف کردن کار یاتولید
to stop cold something
چیزی را فوری کاملا متوقف کردن
tie up
<idiom>
آرام یا متوقف کردن حرکت یا عملی
to suspend payment
پرداخت راموقوف کردن متوقف شدن
abort
متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
aborting
متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
aborted
متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
aborts
متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
stall
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
cancellation
عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
stalling
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
cancels
متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
cancelling
متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
cancel
متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
appel
پاکوب 2 بار پا کوبیدن شمشیرباز به نشانه متوقف کردن مبارزه
lay to rest
<idiom>
رها کردن ،متوقف کردن
control point
نقطه کنترل اماد و حرکات نقطه کنترل ناوبری هوایی ودریایی نقطه کنترل عبور ومرور
skates
هاکی روی یخ
skate
هاکی روی یخ
six
تیم هاکی
sixes
تیم هاکی
skated
هاکی روی یخ
field hockey
زمین هاکی
banana blade
چوب هاکی
hockey
هاکی روی یخ
ice hockey
هاکی روی یخ
sextet
تیم هاکی
blue line
خط دفاعی هاکی
sextets
تیم هاکی
iceman
هاکی باز
hurler
بازیگر هاکی ایرلندی
stanza
بخشی ازبازی هاکی
stanzas
بخشی ازبازی هاکی
stick
چوب بازی هاکی
bandi
نوعی هاکی روی یخ
shinney
چوب بازی هاکی
field hokey
هاکی روی چمن
stickboy
متصدی نگهداری چوبهای هاکی
speed a way
نوعی بازی شبیه هاکی
avco cup
جام جهانی انجمن هاکی
endboards
دیوارههای اخر زمین هاکی
stickhandler
شخص ماهر در استفاده ازچوب هاکی
floor hockey
هاکی روی یخ کودکان بدون اسکیت
eleven
تیم 11 نفره هاکی روی چمن
elevens
تیم 11 نفره هاکی روی چمن
deadline
منتظر تعمیر متوقف کردن وسایل برای تعمیر
deadlines
منتظر تعمیر متوقف کردن وسایل برای تعمیر
shinny
نوعی بازی هاکی غیررسمی در صحرا و بیابان
spearing
ضربه زدن به حریف با تیغه چوب هاکی
speared
ضربه زدن به حریف با تیغه چوب هاکی
spears
ضربه زدن به حریف با تیغه چوب هاکی
spear
ضربه زدن به حریف با تیغه چوب هاکی
stickside
سمتی از بدن دروازه بان باچوب هاکی
hurling
نوعی هاکی یا لاکراس بین دوتیم 51 نفره
task
نرم افزار سیستم که کنترل و اختصاص منابع به برنامه ها را کنترل میکند
tasks
نرم افزار سیستم که کنترل و اختصاص منابع به برنامه ها را کنترل میکند
token
بسته کنترل بین ایستگاههای کاری برای کنترل دستیابی به شبکه
electronic
مراجعه به چیزی که توسط جریان الکتریکی کنترل میشود یا کنترل میکند
tokens
بسته کنترل بین ایستگاههای کاری برای کنترل دستیابی به شبکه
street hockey
نوعی هاکی در زمین یا کوچه بدون کفش اسکیت
apt
زبان برنامه سازی برای کنترل ماشینهای کنترل عددی
processor
پردازندهای که ارتباطات دادهای از قبیل DAM و توابع کنترل خطا را کنترل میکند
control panel
صفحه کنترل قسمتی از کنسول کنترل کامپیوتر که حاوی کنترلهای دستی است
executive
دستوری که برای کنترل و اجرای برنامه ها تحت کنترل سیستم عامل به کار می رود
looped
عمل کنترل کامپیوتر که داده از خروجی وسیله کنترلی به حلقه کنترل برمی گردد
loops
عمل کنترل کامپیوتر که داده از خروجی وسیله کنترلی به حلقه کنترل برمی گردد
executives
دستوری که برای کنترل و اجرای برنامه ها تحت کنترل سیستم عامل به کار می رود
real time
سیستم عاملی که برا ی کنترل سیستمهای بلادرنگ یا کنترل فرآیند طراحی شده است
control and reporting center
تیم کنترل و ارزیابی نتایج خسارات وارده به منطقه مرکز کنترل و گزارش هوایی
loop
عمل کنترل کامپیوتر که داده از خروجی وسیله کنترلی به حلقه کنترل برمی گردد
radio control
کنترل رادیویی کنترل شونده بوسیله امواج بی سیم
circulation control
کنترل جریان اب کنترل چرخش و یاگردش کالاها یا پول
rolleron
کنترل پروازی که به عنوان کنترل اولیه و اصلی درموشکهای دارای بال شعاعی بکار رود
end zone
منطقه اخر زمین هاکی از خط ابی تادیوار پشت دروازه
throw a monkey wrench into
<idiom>
آرام آرام متوقف کردن چیزی
flexible
کنترل شمارش کامپیوتری یا کنترل ماشین با کامپیوتر
curb
محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
curbing
محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
curbed
محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
curbs
محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
broomball
نوعی هاکی روی یخ بدون کفش اسکیت با جارو و توپ فوتبال
IRQ
سیگنال ارسالی به CPU برای به تعویق انداختن پردازش عادی به طور موقت و کنترل انتقال به تابع کنترل وقفه
inventory control
کنترل ذخایرموجودی انبار کنترل دارایی
controlling
سیستم کنترل شبکه دستگیره کنترل
controls
سیستم کنترل شبکه دستگیره کنترل
control
سیستم کنترل شبکه دستگیره کنترل
fire control
کنترل کردن اتش کنترل اتش
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
assists
بازیگری که درکسب امتیازکمک کرده رساندن گوی به یار برای گل زدن در هاکی روی یخ
assisted
بازیگری که درکسب امتیازکمک کرده رساندن گوی به یار برای گل زدن در هاکی روی یخ
assist
بازیگری که درکسب امتیازکمک کرده رساندن گوی به یار برای گل زدن در هاکی روی یخ
slap shot
ضربه محکم که تیغه چوب هاکی پشت گوی به زمین می خورد و ان را بلند میکند
assisting
بازیگری که درکسب امتیازکمک کرده رساندن گوی به یار برای گل زدن در هاکی روی یخ
bridle
کنترل کردن
controls
کنترل کردن
check-up
کنترل کردن
get along
<idiom>
کنترل کردن
controlling
کنترل کردن
check-ups
کنترل کردن
bridling
کنترل کردن
control
کنترل کردن
bridled
کنترل کردن
bridles
کنترل کردن
inspected
جستجو کردن بررسی کردن کنترل
inspects
جستجو کردن بررسی کردن کنترل
inspect
جستجو کردن بررسی کردن کنترل
inspecting
جستجو کردن بررسی کردن کنترل
strike
اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
strikes
اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
controls
کنترل کردن فرمان
controlling
کنترل کردن فرمان
damage control
کنترل کردن خسارات
control
کنترل کردن فرمان
ctrl
کلید کنترل یا کلیدی روی ترمینال کامپیوتر که در صورت انتخاب شدن یک حرف کنترل به کامپیوتر می فرستد
apt
یک سیستم برنامه نویسی که کاربردهای کنترل عددی برای کنترل برنامه ریزی شده اعمال ماشین استفاده میشود
get a grip of oneself
<idiom>
کنترل کردن احساسات شخصی
airspace control
کنترل کردن فضای هوایی
control sheet
صفحه کنترل چارت کنترل
control statement
حکم کنترل دستور کنترل
crashingly
متوقف
abeyant abeyance
متوقف
installed
متوقف
abeyant
متوقف
insolvent
متوقف
crashing
متوقف
crashed
متوقف
halts
متوقف
dead in the water
متوقف در اب
crashes
متوقف
crash
متوقف
halted
متوقف
halt
متوقف
block plot
صفحه کنترل عکسهای هوایی قائم صفحه کنترل موزاییکهای برجسته بینی
control stick
سیستم کنترل هواپیما بااستفاده از دسته دنده سیستم کنترل دستی
halted
متوقف شدن
pt down
متوقف ساختن
stand fast
متوقف شدن
pull in
متوقف شدن
stopped
متوقف کننده
slap down
متوقف ساختن
let up
<idiom>
کم کم متوقف شدن
hold on
<idiom>
متوقف شدن
halts
متوقف شدن
come to a stand
متوقف شدن
to come to a stand
متوقف شدن
throwbacks
متوقف سازی
throwback
متوقف سازی
dead in the water
متوقف در دریا
pull-in
متوقف شدن
pull-ins
متوقف شدن
lay off
متوقف ساختن
stoppers
متوقف کننده
stopper
متوقف کننده
stop
متوقف کننده
stopping
متوقف کننده
holding attack
تک متوقف کننده
fetch up
متوقف شدن
stopple
متوقف کننده
to put to a pause
متوقف ساختن
stops
متوقف کننده
halt
متوقف شدن
suppressible
متوقف کردنی
govern
معیف کردن کنترل کردن
regulated
میزان کردن کنترل کردن
governed
معیف کردن کنترل کردن
regulate
میزان کردن کنترل کردن
controls
کنترل کردن مهار کردن
controlling
کنترل کردن مهار کردن
regulates
میزان کردن کنترل کردن
regulating
میزان کردن کنترل کردن
control
کنترل کردن مهار کردن
qualify
منظم کردن کنترل کردن
qualifies
منظم کردن کنترل کردن
governs
معیف کردن کنترل کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com