English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (20 milliseconds)
English Persian
bop تصادف کردن برخوردکردن
bopped تصادف کردن برخوردکردن
bopping تصادف کردن برخوردکردن
bops تصادف کردن برخوردکردن
Other Matches
run into (someone) <idiom> برخوردکردن با(کسی)
incidence برخوردکردن میدان برخورد
happen واقع شدن تصادفا برخوردکردن پیشامدکردن
happened واقع شدن تصادفا برخوردکردن پیشامدکردن
happens واقع شدن تصادفا برخوردکردن پیشامدکردن
run against تصادف کردن با
crushed تصادف کردن
come into collision تصادف کردن
to tun a تصادف کردن با
crushes تصادف کردن
collided تصادف کردن
crush تصادف کردن
run upon تصادف کردن با
jar تصادف کردن
impinges تصادف کردن
impinged تصادف کردن
impinge تصادف کردن
colliding تصادف کردن
to come in to collision تصادف کردن
collide تصادف کردن
jarred تصادف کردن
jars تصادف کردن
collides تصادف کردن
to fall across anything به چیزی تصادف کردن
hurtle با چیزی تصادف کردن
run into برخوردن تصادف کردن با
hurtled با چیزی تصادف کردن
hurtles با چیزی تصادف کردن
hurtling با چیزی تصادف کردن
hurtled تصادف کردن مصادف شدن
hurtles تصادف کردن مصادف شدن
hurtle تصادف کردن مصادف شدن
hurtling تصادف کردن مصادف شدن
to i. on something به چیزی خوردن یا تصادف کردن
strike تصادف و نصادم کردن اعتصاب
strikes تصادف و نصادم کردن اعتصاب
to run upon any one بکسی برخورد یا تصادف کردن
collide تصادف کردن برخورد کردن
colliding تصادف کردن برخورد کردن
collides تصادف کردن برخورد کردن
collided تصادف کردن برخورد کردن
hit اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hitting اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hits اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
occurence تصادف
occurance تصادف
encounters تصادف
shunted تصادف
occurrence تصادف
accidents تصادف
shunts تصادف
shunt تصادف
randomly تصادف
random تصادف
occurrences تصادف
accident تصادف
coincidence تصادف
chanced تصادف
impingement تصادف
fortuity تصادف
concurrence تصادف
encountering تصادف
encountered تصادف
chancing تصادف
chances تصادف
encounter تصادف
chance تصادف
accidentalism تصادف
accidentalness تصادف
collisions تصادف
gambling تصادف
coincidences تصادف
collision تصادف
at random به تصادف
collisions برخورد کردن برخورد تصادف کردن
collision برخورد کردن برخورد تصادف کردن
by happenstance <adv.> بطور تصادف
occurrence تصادف رویداد
accident تصادف اتومبیل
fortuitously <adv.> بطور تصادف
coincidentally <adv.> بطور تصادف
accidentalism تصادف گرایی
haphazard <adj.> برحسب تصادف
accidents تصادف اتومبیل
to blunder upon به تصادف برخوردن به
hit or miss برحسب تصادف
hit ضربت تصادف
hits ضربت تصادف
hitting ضربت تصادف
occurrences تصادف رویداد
incidentally <adv.> بطور تصادف
by hazard <adv.> بطور تصادف
by chance <adv.> بطور تصادف
stochastical <adj.> برحسب تصادف
stochastic <adj.> برحسب تصادف
random <adj.> برحسب تصادف
haphazardly برحسب تصادف
incidental <adj.> برحسب تصادف
fortuitous <adj.> برحسب تصادف
contingent [accidental] <adj.> برحسب تصادف
coincidental <adj.> برحسب تصادف
accidentally <adv.> بطور تصادف
by a coincidence <adv.> بطور تصادف
at random <adv.> بطور تصادف
as it happens <adv.> بطور تصادف
accidently <adv.> بطور تصادف
by accident <adv.> بطور تصادف
casual [not planned] <adj.> برحسب تصادف
accidental <adj.> برحسب تصادف
incidence تصادف وقوع
adventitious <adj.> برحسب تصادف
What a coincidence ! چه تصادف ( اتفاق )عجیبی
pile-up تصادف چند ماشین
By a happy coincidence. دراثر حسن تصادف
log jam تصادف موج سواران
pile-ups تصادف چند ماشین
accidence پیش امد تصادف
Accidentally. By chance. By accident. بر حسب تصادف [تصادفا]
endo تصادف منجر به واژگونی
happy go lucky برحسب تصادف لاقید
There has been an accident. تصادف شده است.
smack into <idiom> بهم خوردن ،تصادف
To have an accident. دچار تصادف شدن
occasion تصادف باعث شدن
occasioning تصادف باعث شدن
occasioned تصادف باعث شدن
occasions تصادف باعث شدن
nerf تصادف با اتومبیل دیگر
He was involved in a road accident. او [مرد] در یک تصادف جاده ای بود.
posttraumatic واقع شونده پس از تصادف یا ضربه
casualism اعتقاد به شانس و تصادف تصادفا"
crashingly سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashing سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashed سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crash سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashes سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
Accidents wI'll happen. چلوی تصادف ( قضا وقدر ) رانمی توان گرفت
Type cable چهار سیم به صورت دو جفت که با یک لایه بافته شده پوشیده شده است تا تصادف را کاهش دهد
spot map کروکی تصادف یا کروکی مشاهدات بازرس
spoonerism اشتباه در تلفظ حروف تعویض حروف در تلفظ برحسب تصادف
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
exploiting استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
sterilizing گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com