Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English
Persian
to throw light upon
روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
Other Matches
to make something clear
چیزی را روشن کردن
illuminates
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminating
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminate
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illumination by diffusion
روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
explain
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explained
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explaining
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explains
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
flash
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashed
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
daylit
روز روشن روشن کردن
daylight
روز روشن روشن کردن
touch
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touches
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
clearest
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clearer
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clears
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clear
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
hard
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
hardest
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
harder
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
turn on
<idiom>
روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
(a) case in point
<idiom>
مثالی که چیزی راثابت کند یا به روشن شدن چیزی کمک کند
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
to shed light on
روشن کردن
refresh
روشن کردن
refreshed
روشن کردن
to fire up
روشن کردن
clarify
روشن کردن
illume
روشن کردن
clarifies
روشن کردن
lumine
روشن کردن
power on
روشن کردن
power up
روشن کردن
light
روشن کردن
refreshes
روشن کردن
lighted
روشن کردن
clarifying
روشن کردن
lightest
روشن کردن
emblaze
روشن کردن
relume
روشن کردن
clearest
: روشن کردن
illuminates
روشن کردن
clear
: روشن کردن
clears
: روشن کردن
illuminate
روشن کردن
to clear up
روشن کردن
clearer
: روشن کردن
turn on
روشن کردن
ignite
روشن کردن
ignited
روشن کردن
ignites
روشن کردن
igniting
روشن کردن
to bring tl light
روشن کردن
fire up
روشن کردن
brighten
روشن کردن
brightened
روشن کردن
brightening
روشن کردن
brightens
روشن کردن
illumine
روشن کردن
illumined
روشن کردن
elucidated
روشن کردن
elucidating
روشن کردن
elucidate
روشن کردن
illuminating
روشن کردن
elucidates
روشن کردن
illumining
روشن کردن
illumines
روشن کردن
to switch on
روشن کردن
to light a cigarette
سیگاری را روشن کردن
owl light
کمی روشن کردن
cold start
دوباره روشن کردن
to bring out in relief
برجسته یا روشن کردن
to kindle
آتش روشن کردن
to start a car
[to crank a car]
[American English]
ماشینی را روشن کردن
lightens
درخشیدن روشن کردن
lightening
درخشیدن روشن کردن
lightened
درخشیدن روشن کردن
ignite
روشن کردن گیراندن
lighten
درخشیدن روشن کردن
to make oneself clear
<idiom>
منظور را روشن کردن
to play with fire
آتش روشن کردن
ignites
روشن کردن گیراندن
igniting
روشن کردن گیراندن
ignited
روشن کردن گیراندن
To light ( kindle) a fire.
آتش روشن کردن
clarifying
روشن کردن یا شدن
explicating
روشن کردن فاهرکردن
explicates
روشن کردن فاهرکردن
explicated
روشن کردن فاهرکردن
cold
روشن کردن یک کامپیوتر
explicate
روشن کردن فاهرکردن
illuminate
روشن کردن منطقه
restart
روشن کردن دوباره
illuminates
روشن کردن منطقه
coldest
روشن کردن یک کامپیوتر
turn over
<idiom>
موتور را روشن کردن
colder
روشن کردن یک کامپیوتر
refurbish
روشن و تازه کردن
refurbished
روشن و تازه کردن
clarifies
روشن کردن یا شدن
To light a fire .
آتش روشن کردن
illuminating
روشن کردن منطقه
colds
روشن کردن یک کامپیوتر
clarify
روشن کردن یا شدن
refurbishing
روشن و تازه کردن
refurbishes
روشن و تازه کردن
highlighting
روشن ساختن مشخص کردن
clearest
پیام کشف روشن کردن
shines
براق کردن روشن شدن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
shine
براق کردن روشن شدن
enucleate
روشن کردن توضیح دادن
mezzotinto
نقاشی سایه روشن کردن
enlighten
روشن کردن تعلیم دادن
search light illumination
روشن کردن منطقه با نورافکن
mezzotint
نقاشی سایه روشن کردن
alights
روشن کردن اتش زدن
alighting
روشن کردن اتش زدن
alighted
روشن کردن اتش زدن
to turn on
روشن کردن
[کلید الکتریکی]
clears
پیام کشف روشن کردن
alight
روشن کردن اتش زدن
clearer
پیام کشف روشن کردن
clear
پیام کشف روشن کردن
enlightens
روشن کردن تعلیم دادن
upstart
یکه خوردن روشن کردن
upstarts
یکه خوردن روشن کردن
illumination
روشن کردن منطقه روشنایی
enlightening
روشن کردن تعلیم دادن
illuminations
روشن کردن منطقه روشنایی
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
refreshes
از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
refreshed
از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
to put one's affairs in order
[to settle one's business]
تکلیف کار خود را روشن کردن
illume
منور کردن روشن فکر ساختن
runs
به کار انداختن روشن کردن موتور
to kick-start a motorcycle
موتورسیکلتی را با پا هندل زدن
[روشن کردن]
illumination plan
طرح روشن کردن منطقه نبرد
refresh
از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
run
به کار انداختن روشن کردن موتور
denounces
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
flavorings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavoring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
prejudging
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something
[legal provision]
چیزی را تعیین کردن
[تجویز کردن]
[ماده قانونی]
[حقوق]
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
to tarnish something
[image, status, reputation, ...]
چیزی را بد نام کردن
[آسیب زدن]
[خسارت وارد کردن]
[خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
referred
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
fraise
نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
refers
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
set loose
<idiom>
رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
to pirate something
چیزی را غیر قانونی چاپ کردن
[دو نسخه ای کردن]
refer
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
premeditate
قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
to pull off something
[contract, job etc.]
چیزی را تهیه کردن
[تامین کردن]
[شغلی یا قراردادی]
powering
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
power
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
talk out
بوسیله بحث شفاهی موضوعی را روشن کردن
powers
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
to switch on the dipped
[dimmed]
headlights
چراغ نور پایین
[ماشین]
را روشن کردن
to start
روشن کردن
[به کار انداختن]
[موتور یا خودرو]
powered
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
valuate
ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
quantified
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com