English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 210 (20 milliseconds)
English Persian
collide تصادف کردن برخورد کردن
collided تصادف کردن برخورد کردن
collides تصادف کردن برخورد کردن
colliding تصادف کردن برخورد کردن
Search result with all words
hit اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hits اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hitting اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
collision برخورد کردن برخورد تصادف کردن
collisions برخورد کردن برخورد تصادف کردن
to run upon any one بکسی برخورد یا تصادف کردن
Other Matches
crash سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashes سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashing سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashingly سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crashed سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
cross تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crushed له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
crushes له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
crush له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
jar تصادف کردن
jarred تصادف کردن
impinges تصادف کردن
impinged تصادف کردن
to tun a تصادف کردن با
to come in to collision تصادف کردن
impinge تصادف کردن
colliding تصادف کردن
come into collision تصادف کردن
run upon تصادف کردن با
jars تصادف کردن
run against تصادف کردن با
collided تصادف کردن
crushes تصادف کردن
crushed تصادف کردن
crush تصادف کردن
collides تصادف کردن
collide تصادف کردن
to fall across anything به چیزی تصادف کردن
bop تصادف کردن برخوردکردن
bops تصادف کردن برخوردکردن
hurtle با چیزی تصادف کردن
hurtled با چیزی تصادف کردن
run into برخوردن تصادف کردن با
hurtles با چیزی تصادف کردن
bopping تصادف کردن برخوردکردن
bopped تصادف کردن برخوردکردن
hurtling با چیزی تصادف کردن
hurtles تصادف کردن مصادف شدن
hurtling تصادف کردن مصادف شدن
hurtled تصادف کردن مصادف شدن
to i. on something به چیزی خوردن یا تصادف کردن
hurtle تصادف کردن مصادف شدن
strike تصادف و نصادم کردن اعتصاب
strikes تصادف و نصادم کردن اعتصاب
knock-ups برخورد کردن
knock-up برخورد کردن
knock up برخورد کردن
osculate برخورد کردن
chatters برخورد کردن
meets برخورد کردن
chatter برخورد کردن
meet برخورد کردن
chattered برخورد کردن
chattering برخورد کردن
impacts برخورد کردن
impact برخورد کردن
meets : برخورد کردن یافتن
smashes برخورد خرد کردن
meet : برخورد کردن یافتن
smash برخورد خرد کردن
snag بمانعی برخورد کردن
snagging بمانعی برخورد کردن
glad hand <idiom> بااهمییت برخورد کردن
warm up <idiom> دوستانه برخورد کردن
snags بمانعی برخورد کردن
sideswipes برخورد کردن به پهلوی چیزی
sideswipe برخورد کردن به پهلوی چیزی
to collide head on با هم شاخ بشاخ برخورد کردن
to hit اصابت کردن [برخورد کردن] [ضربه زدن ] [زدن]
to bump [into] برخورد کردن [بهم خوردن ] [با کسی یا چیزی]
condition اضافه کردن داده ارسالی پس از برخورد با مجموعه پارامترها
tile مرتب کردن گروهی از پنجره ها به طوری که در کنار هم و بدون برخورد روی هم نمایش داده شوند
tiles مرتب کردن گروهی از پنجره ها به طوری که در کنار هم و بدون برخورد روی هم نمایش داده شوند
channelled جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channel جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channels جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channeled جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channeling جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
head crash برخورد فیزیکی نوک خواندن /نوشتن با سطح دیسک برخورد نوک خواندن ونوشتن با سطح ضبط شونده یک دیسک سخت که نتیجه اش از دست اطلاعات میباشد خرابی هد
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
encountering تصادف
collisions تصادف
occurrences تصادف
occurrence تصادف
random تصادف
randomly تصادف
fortuity تصادف
gambling تصادف
encountered تصادف
encounter تصادف
collision تصادف
encounters تصادف
coincidence تصادف
concurrence تصادف
accident تصادف
accidentalism تصادف
chancing تصادف
chance تصادف
chanced تصادف
chances تصادف
accidentalness تصادف
occurence تصادف
coincidences تصادف
accidents تصادف
shunt تصادف
shunted تصادف
at random به تصادف
impingement تصادف
occurance تصادف
shunts تصادف
hit or miss برحسب تصادف
adventitious <adj.> برحسب تصادف
accident تصادف اتومبیل
hitting ضربت تصادف
hit ضربت تصادف
to blunder upon به تصادف برخوردن به
accidents تصادف اتومبیل
hits ضربت تصادف
accidental <adj.> برحسب تصادف
casual [not planned] <adj.> برحسب تصادف
accidentalism تصادف گرایی
by accident <adv.> بطور تصادف
by a coincidence <adv.> بطور تصادف
by chance <adv.> بطور تصادف
by happenstance <adv.> بطور تصادف
by hazard <adv.> بطور تصادف
coincidentally <adv.> بطور تصادف
fortuitously <adv.> بطور تصادف
incidentally <adv.> بطور تصادف
incidence تصادف وقوع
haphazardly برحسب تصادف
haphazard <adj.> برحسب تصادف
occurrences تصادف رویداد
occurrence تصادف رویداد
at random <adv.> بطور تصادف
as it happens <adv.> بطور تصادف
stochastic <adj.> برحسب تصادف
random <adj.> برحسب تصادف
incidental <adj.> برحسب تصادف
fortuitous <adj.> برحسب تصادف
stochastical <adj.> برحسب تصادف
accidentally <adv.> بطور تصادف
contingent [accidental] <adj.> برحسب تصادف
coincidental <adj.> برحسب تصادف
accidently <adv.> بطور تصادف
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
accidence پیش امد تصادف
happy go lucky برحسب تصادف لاقید
To have an accident. دچار تصادف شدن
There has been an accident. تصادف شده است.
occasioning تصادف باعث شدن
occasions تصادف باعث شدن
endo تصادف منجر به واژگونی
nerf تصادف با اتومبیل دیگر
pile-ups تصادف چند ماشین
pile-up تصادف چند ماشین
Accidentally. By chance. By accident. بر حسب تصادف [تصادفا]
log jam تصادف موج سواران
smack into <idiom> بهم خوردن ،تصادف
What a coincidence ! چه تصادف ( اتفاق )عجیبی
By a happy coincidence. دراثر حسن تصادف
occasion تصادف باعث شدن
occasioned تصادف باعث شدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
posttraumatic واقع شونده پس از تصادف یا ضربه
He was involved in a road accident. او [مرد] در یک تصادف جاده ای بود.
casualism اعتقاد به شانس و تصادف تصادفا"
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com