English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (22 milliseconds)
English Persian
to carry out a proposal پیشنهادی را اجرا کردن پیشنهادی را بموقع اجراگذاشتن
Other Matches
to carry a motion پیشنهادی را اجرا کردن
To turn down (reject) an offer. پیشنهادی را رد کردن
to make a suggestion پیشنهادی کردن
to carry into effect بموقع اجراگذاشتن
withdraw an offer پیشنهادی را پس گرفتن
offering price قیمت پیشنهادی
proposal طرح پیشنهادی
to kick against a proposal با پیشنهادی مخالفت
conference circuit اتصال پیشنهادی
proposals طرح پیشنهادی
recommend units واحدهای پیشنهادی
make shift construction طرح پیشنهادی
tax haven نرخ پائین مالیات پیشنهادی
tax havens نرخ پائین مالیات پیشنهادی
Hobson's choice پیشنهادی که چارهای جز قبول ان نیست
Vote (write) against a proposallll. بر ضد پیشنهادی رأی دادن ( مطلبی نوشتن )
feedback اطلاعاتی از یک منبع که برای تغییر دادن چیزی یا تامین پیشنهادی برای آن میباشد
reserve price قیمت پنهانی [در حراجی های فرش و در بازارهای خارج استفاده می شود یعنی صاحب فرش، یک قیمت حداقل در نظر می گیرد و اگر در مزایده قیمت پیشنهادی از آن پایین تر باشد، از فروش امتناع می کند.]
opportune بموقع
opportunely بموقع
well timed بموقع
well-timed بموقع
punctual بموقع
in the nick بموقع
in good time بموقع
betimes بموقع
timous or meous بموقع
in time بموقع
apropos بموقع
seasonable بموقع
oportunely بموقع
providentially بموقع
timely بموقع
pertinently بموقع
in season بموقع
on the stroke بموقع
forehanded بموقع
proper بجا بموقع
newsworthy جالب و بموقع
timous بموقع بجا
just in time درست بموقع
duly بموقع خود
not amiss بموقع درخورمقتضی
pat بهنگام بموقع
pats بهنگام بموقع
patting بهنگام بموقع
timeous بموقع بجا
patted بهنگام بموقع
an early visit دیدنی بموقع
belive بموقع خود
fitting بموقع پرو لباس
recessional وابسته بموقع تنفس
make hay while the sun shines <idiom> انجام بموقع کار
You arrived in the nick of time. درست بموقع رسیدی
to rap out بموقع گفتن فی المجلس ساختن
upto the mark داخل موضوع درست درجای خود بهنگام بموقع
enhance تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhancing تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhances تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhanced تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
standard تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
standards تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
asynchronous تابعی که جداگانه از برنامه اصلی اجرا میشود و وقتی اجرا میشود که یک موقعیتهای خاصی به وجود آمده باشند
simplest وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simple وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simpler وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
effected اجرا کردن
put ineffect اجرا کردن
put inpractice اجرا کردن
carry into effect اجرا کردن
make something happen اجرا کردن
fulfit اجرا کردن
executed اجرا کردن
implement اجرا کردن
carry ineffect اجرا کردن
executing اجرا کردن
executes اجرا کردن
actualise [British] اجرا کردن
actualize اجرا کردن
put in practice اجرا کردن
enforces اجرا کردن
enforcing اجرا کردن
effecting اجرا کردن
practising اجرا کردن
practises اجرا کردن
practicing اجرا کردن
carry out اجرا کردن
enforced اجرا کردن
effect اجرا کردن
execute اجرا کردن
administration اجرا کردن
administrations اجرا کردن
enforce اجرا کردن
exercise اجرا کردن
exercised اجرا کردن
exercises اجرا کردن
to put in practice اجرا کردن
practise اجرا کردن
deliver اجرا کردن
conducting اجرا کردن
bring into being اجرا کردن
put into practice اجرا کردن
perform اجرا کردن
make a reality اجرا کردن
fulfill [American] اجرا کردن
execute اجرا کردن
carry into effect اجرا کردن
carry out اجرا کردن
delivers اجرا کردن
bring inbeing اجرا کردن
conducts اجرا کردن
accomplish اجرا کردن
put into effect اجرا کردن
conducted اجرا کردن
conduct اجرا کردن
implements اجرا کردن
implementing اجرا کردن
implemented اجرا کردن
implement اجرا کردن
performs اجرا کردن
performed اجرا کردن
carry into execution اجرا کردن
to perform a command فرمانی را اجرا کردن
obeyed اجرا کردن دستور
perform a contract قرارداد را اجرا کردن
obeying اجرا کردن دستور
obeys اجرا کردن دستور
obey اجرا کردن دستور
fulfill a contract قرارداد را اجرا کردن
fill اجرا کردن بزرگ شدن
perform بجا اوردن اجرا کردن
performs بجا اوردن اجرا کردن
performed بجا اوردن اجرا کردن
fills اجرا کردن بزرگ شدن
sight-reading فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
sight read فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
sight-read فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
to conduct [run] a campaign مبارزه ای [مسابقه ای] را اجرا کردن
sight-reads فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
to spotlessly perform something اجرا کردن چیزی بطور بی ایراد
implements انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implemented انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
execution بدار زدن اعدام اجرا کردن
implement انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implementing انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
run دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
runs دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
conduct اجرا کردن هدایت کردن
conducted اجرا کردن هدایت کردن
conducting اجرا کردن هدایت کردن
conducts اجرا کردن هدایت کردن
kills پاک کردن فایل با توقف برنامه در حین اجرا
passed یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
pass یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
kill پاک کردن فایل با توقف برنامه در حین اجرا
passes یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
operation ثباتی که حاوی در حین اجرا حاوی که اجرا باشد
passes صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
passed صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
pass صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
doctrines اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
doctrine اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
overlays نرم افزار سیستم که در حین اجرا بار کردن و اجرای بخشهای برنامه را در صورت نیاز مدیریت میکند
overlay نرم افزار سیستم که در حین اجرا بار کردن و اجرای بخشهای برنامه را در صورت نیاز مدیریت میکند
overlaying نرم افزار سیستم که در حین اجرا بار کردن و اجرای بخشهای برنامه را در صورت نیاز مدیریت میکند
processor وارد کردن داده توسط اپراتور که توسط کامپیوتر اجرا میشود
concurrent اجرای چنیدین برنامه همزمان با اجرا کردن هر بخش کوچک از برنامه به نوبت
client side داده یا برنامهای روی کامپیوتر مشتری ونه روی سرور اجرا میشود مثلاگ یک برنامه java script روی جستجوگر و کاربر اجرا میشود و برنامه کربردی مشتری است یا داده ذخیره شده ریو دیسک سخت کابر است
support کمک کردن یا کمک به اجرا
fulfilment اجرا
performance اجرا
implementation اجرا
execution اجرا
exercize اجرا
performances اجرا
execute اجرا
administration اجرا
administrations اجرا
executing اجرا
runs اجرا
feasance اجرا
completion اجرا
executed اجرا
application اجرا
applications اجرا
effect اجرا
executes اجرا
run اجرا
effected اجرا
operation به اجرا
accomplishment اجرا
effecting اجرا
ministration اجرا
implementation اجرا
utilisable [British] <adj.> قابل اجرا
sanctions ضمانت اجرا
executing زمان اجرا
executes زمان اجرا
executes حلقه اجرا
utilizable <adj.> قابل اجرا
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com