English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (38 milliseconds)
English Persian
mount قنداق سوار کردن بر پا کردن
mounts قنداق سوار کردن بر پا کردن
Other Matches
staging سوار شدن یا سوار کردن پرسنل در ناو یا هواپیما استقرار موقت
embark سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarked سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarks سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarking سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
swaddle قنداق کردن
inswathe قنداق کردن
wrap قنداق کردن پوشانیدن
swath قنداق کردن نوار
unswathe از قنداق باز کردن
wraps قنداق کردن پوشانیدن
swathe قنداق کردن نوار
swathes قنداق کردن نوار
transit area منطقه ترانزیت یا پیاده وسوار کردن بار یا سوار کردن پرسنل
overhauls سراسر بازدید کردن پیاده سوار کردن و بازدیدموتور
overhauling برای تعمیر پیاده کردن ومجددا" سوار کردن
overhauling سراسر بازدید کردن پیاده سوار کردن و بازدیدموتور
overhauled برای تعمیر پیاده کردن ومجددا" سوار کردن
overhaul سراسر بازدید کردن پیاده سوار کردن و بازدیدموتور
overhaul برای تعمیر پیاده کردن ومجددا" سوار کردن
overhauled سراسر بازدید کردن پیاده سوار کردن و بازدیدموتور
overhauls برای تعمیر پیاده کردن ومجددا" سوار کردن
jig ابزار یا چارچوب سخت وصلبی برای سوار کردن وسرهم کردن یک قطعه از بدنه هواپیما
jigs ابزار یا چارچوب سخت وصلبی برای سوار کردن وسرهم کردن یک قطعه از بدنه هواپیما
carriage قنداق توپ یا جنگ افزار قنداق
carriages قنداق توپ یا جنگ افزار قنداق
assemble سوار کردن گردهمایی کردن
assembles سوار کردن گردهمایی کردن
assembled سوار کردن گردهمایی کردن
mount سوار کردن
rigs سوار کردن
assembles سوار کردن
modulate سوار کردن
assemble سوار کردن
take up سوار کردن
enchase سوار کردن
modulates سوار کردن
rig سوار کردن
rigged سوار کردن
mounts سوار کردن
assembled سوار کردن
fabricating سوار کردن
modulating سوار کردن
fabricated سوار کردن
fabricates سوار کردن
fabricate سوار کردن
take on مسافر سوار کردن
embark درکشتی سوار کردن
installs سوار کردن جادادن
modulates سوار کردن موج
setting up سوار کردن جاانداختن
to give somebody a ride کسی را سوار کردن
embarked درکشتی سوار کردن
modulating سوار کردن موج
imbark در کشتی سوار کردن
embarking درکشتی سوار کردن
sets سوار کردن جاانداختن
setting up apparatus دستگاه سوار کردن
embarks درکشتی سوار کردن
mounting سوار کردن وسایل
entrain سوار کردن کشیدن
to give somebody a lift کسی را سوار کردن
assembles سوار کردن قطعات
set سوار کردن جاانداختن
rodeos سوار کاری کردن
staging سوار کردن جا دادن
pick up سوار کردن مسافر
rodeo سوار کاری کردن
installing سوار کردن جادادن
install سوار کردن جادادن
assemble سوار کردن قطعات
modulate سوار کردن موج
to take ship در کشتی سوار کردن
assembled سوار کردن قطعات
erects بناکردن سوار یا نصب کردن
removable قابل سوار و پیاده کردن
remounted برگشتن دوباره سوار کردن
remounts برگشتن دوباره سوار کردن
mounting اسباب سوار شدن یا کردن
juryrig سوار کردن موقت وسایل
assemblages انجمن عمل سوار کردن
remounting برگشتن دوباره سوار کردن
erect بناکردن سوار یا نصب کردن
assemblage انجمن عمل سوار کردن
erected بناکردن سوار یا نصب کردن
remount برگشتن دوباره سوار کردن
erecting بناکردن سوار یا نصب کردن
To pick up a passenger. مسافر سوار کردن ( تاکسی ؟ اتوبوس )
ramps محل توقف و پیاده سوار کردن هواپیما
piggyback پرپشت یاشانه سوار شدن کول کردن
the setting of a gem سوار کردن یا کار گذاشتن یانشاندن گوهری
piggybacks پرپشت یاشانه سوار شدن کول کردن
port of embarkation بندر سوار شدن یا بار کردن کالاها
ramp محل توقف و پیاده سوار کردن هواپیما
assembly بستن و سوار کردن قطعات اسلحه اجتماع یکانها
stage سوار کردن پرسنل و وسایل در خودرو یاهواپیما یا کشتی
piggyback <idiom> روی کتف نشاندن ،پشت خود سوار کردن
stages سوار کردن پرسنل و وسایل در خودرو یاهواپیما یا کشتی
rail loading سوار کردن بار یا پرسنل روی درزینهای راه اهن
roll on roll off روش سوار وپیاده کردن بار روی غلطک حمال
to give one a lift کسیرا پیش خود سوار کردن وقسمتی از راه بردن
transfer loader دستگاه پلکان خودکارمخصوص پیاده و سوار کردن بار از کشتی یا هواپیما
roll on roll off سوار کردن و حرکت دادن سریع بار و کالا بین انبارها
horse اسب دار کردن سوار اسب کردن
floppies دیسک درایو برای فلاپی دیسکها و قط عات الکترونیکی به عنوان سوار کردن جداگانه
floppy دیسک درایو برای فلاپی دیسکها و قط عات الکترونیکی به عنوان سوار کردن جداگانه
floppy disks دیسک درایو برای فلاپی دیسکها و قط عات الکترونیکی به عنوان سوار کردن جداگانه
floppy disk دیسک درایو برای فلاپی دیسکها و قط عات الکترونیکی به عنوان سوار کردن جداگانه
floppy discs دیسک درایو برای فلاپی دیسکها و قط عات الکترونیکی به عنوان سوار کردن جداگانه
to ride and tie اسپیرا بشراکت سوار شدن بدین سان که یکی سوار ان شده جلورود
modulation سوار کردن امواج انرژی روی امواج الکترومغناطیسی برای ارسال
mounting وسایل سوار شده روی یک دستگاه سر هم کردن وسایل
reassembles بستن قطعات سوار کردن قطعات
reassemble بستن قطعات سوار کردن قطعات
reassembled بستن قطعات سوار کردن قطعات
reassembling بستن قطعات سوار کردن قطعات
cavalry سوار نظامی سوار اسبی
innocent passage مثل حالتی که دولتی قوای خود را جهت سوار کردن به کشتی از خاک کشور دیگری با رضایت ان کشور بدون حالت تهاجمی عبور دهد
horse guards گارد مخصوص سواره نظام گارد سوار نگهبان سوار
cavalry man سوار در سوار نظام
butted کف قنداق
wrapping قنداق
gun stock قنداق
wrappings قنداق
base piece قنداق
butts کف قنداق
baby linen قنداق
swaddling clothes قنداق
swaddling bands قنداق
gun butt کف قنداق
butt کف قنداق
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
stock قنداق تفنگ
butt قنداق تفنگ
artillery mount قنداق توپخانه
artillery carriage قنداق توپ
pilch لچک قنداق
gun carriage قنداق توپ
stocked قنداق تفنگ
bambino تصویرمسیح در قنداق
gun stock قنداق تفنگ
spades قنداق خمپاره
gun butt قنداق تفنگ
pilch قنداق سه گوش
spade قنداق خمپاره
top carriage قنداق بالا
butts ته قنداق تفنگ
butt stroke ضربه با ته قنداق
diapers پارچهء قنداق
butt stroke سخمه ته قنداق
butted قنداق تفنگ
butted ته قنداق تفنگ
buttstock قنداق تفنگ
butt ته قنداق تفنگ
diaper پارچهء قنداق
toilet-training از قنداق درآوردن
butts قنداق تفنگ
swaddle در قنداق پیچیدن
butt plate صفحه کف قنداق
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
artillery carriage قنداق سلاح توپخانه
butt plate صفحه ته قنداق تفنگ
settling rounds تیر استقرار قنداق توپ
toes گوشه انتهایی قنداق تفنگ
toe گوشه انتهایی قنداق تفنگ
gun butt ضربه زدن با قنداق تفنگ
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
stocked قبضه جنگ افزار قنداق تفنگ
tipstock قنداق جدا شونده تفنگ یااسلحه
butt plate صفحه فلزی روی ته قنداق تفنگ
stock قبضه جنگ افزار قنداق تفنگ
haul defilade قرار دادن قنداق تانک درپناه سنگر
hackbut نوعی تفنگ شمخال که ته قنداق ان خمیده است
cant انحراف قبضیتن توپ زاویه میل قنداق
hagbut نوعی تفنگ شمخال که ته قنداق ان خمیده است
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com